Monday, February 09, 2009

آخر داستان

رمان دارد تمام می شود

صفحات آخر

یک صفحه تصویر من

صفحه کناری تو


 

جمله های آخر

... و هر یک پی سرنوشت شان رفتند

تصویر تو می خندد

و من

زانوی غم بغل کرده


 

اول داستان بود

که تو دست در دست من

روی نیمکت پارک

نشسته بودی


 

حرف زدیم و تمام راه را

تا دم در خانه اتان

من دستت را گرم می کردم

با نفس ام


 

لب هایت داشت ترک می خورد

از سرما

دلم می خواست ببوسمشان

می طلبید تا گرمشان کنم


 

گناه کردم تا به تو

به بوسه ات برسم

تو از مضرات سیگار می گفتی

و من

با تمام وجود حرف هایت را گوش می دادم


 

راستی ...

هنوز سیگار می کشم


 

یادت هست شرط کردم

کفش پاشنه بلند نپوشی

و تو

حواست بود

با کفش های مشکی ات

یا آن کتانی های سفید


 

آن میز دو نفره

کنج کافه که جای ثابت مان بود

برای هر سیگار اجازه می گرفتم

و تو با اشاره

می گفتی که اشکالی ندارد


 

پله های گاندی تا ولی عصر

که همیشه وسط راه

روی نیمکت می نشستیم

تا از آخرین دقایق با هم بودن لذت ببریم


 

همیشه دم رفتن

دلت می گرفت و پریشان می شدی

دستت را می گرفتم تا آرامت کنم


 

شب ... پای تلفن

باز از نا آرامی ات تا به آرامش ات را

با هم قدم به قدم می رفتیم

گناه کرده بودیم


 

گفته بودی که در دفترت

چند بار نوشته ای

گناه نخواهی کرد

دفترت را نشان ام ندادی

اما تن به این گناه دادی

نرم لغزیدی به آغوشم


 

اوایل کتاب بود ... که

در آغوشم خوابت برد

خواب که بودی

دلم را درقفسه کتاب هایت گذاشتم

هنوز باید همان جا باشد

در قاب مشکی


 

گفتم که تر نشود چشمان ات

و

تصویرت در تمام صفحه ها

می خندد ...

چه خوب


 

همیشه دم رفتن

دستت را می بوسیدم

به نرمی

که آرامت پریشان نشود

و یادم هست

که همیشه خنده ای

می نشست گوشه لبت


 

نشد که دیوار اتاقم را نشانت دهم

که

با عکس هایت فرش شده بود

جای تصویرش در کتاب خالیست

و جمله

که من ساعت ها می ایستادم

زل می زدم

فصل زمستان کتاب بود


 

برای عطرت

جسارت نکردم که بخرم اش

اما همیشه می رفتم

به بهانه تست

به مچ دستم می زدم و تا راه خانه

مچم را بو می کردم


 

به یاد آن روزها که عطرت می آمد

وقتی پشت سرت

از پله ها بالا می رفتم

مانتوی قهوه ای ات

و شال مشکی


 

رمان دارد تمام می شود

و من

به حکایت مان فکر می کنم

به دست هایت ... به خنده هایت

به دل تو

که زمانی مال هر دو مان بود