Wednesday, January 14, 2009

به خداوندی خدا

به خداوندی ِ خدا ...! اگر جوابی نشنوم از تو! تمام دفترهایی که پر است از خاطراتت را، همین جا خواهم نوشت!

نه مانند تو که مانند بازنده ها سوزاندی تنها نامه ای را که برای من که مرده خواندش بودم! که!

من مات بازی شطرنجی شدم که شاه اش تو بودی و پیادهایش دوستان پیاده ات ... این همه یادگار که بخورد بر سرم! با فتح خیابان تان ... جلوی خانه اتان که بر اثر ایستادن های بسیار و پارک کردن های فراوان به دست آمد هم نادرشاه افشار نشدم ...

و تو گفتی: خداحافظ!

پر پر زدم ... رفتم و باز آمدم ... جانانه! واقعا بازندگی حرفه من است و خاطراتت تحفه من ...

بیا و مرد باش ... بیا ...اره ...اره ... لبخند دروغی امروزها برای پنهان کردن باختن های پیاپی کافی نیست ... نیاز دارم به دستت که پس بزند ... غصه کم دارم به خدا ... باور کن ... آنچنان ظرف غصه ام را گشاد کرده ای که هیچ پر نمی کندش دیگر، نبودنت ...

گفتی: برو!

رفتم و باز آمدم ... جانانه! قبل از آمدن آنچه فحش بلد بودم نثارت کردم عزیزم ... دوستت دارم... تو که خوب می دانی ...اره ...

گفتی: کوچکترین امیدی به من و تو نیست ...

و من سئوال برایم آمد از درونم که پس چی؟ هان؟ پس من و کی؟ پس کی و تو؟ کیوتو ... و ژاپن و پیراهن سفیدت که می شود پرچم ژاپن ...

دیوانه خودتی ... من شاید فقط کمی نامهربان باشم، اما تا آنجا که بتوانم دوستت دارم ... لا لا لا لا ... بخواب و خواب ببین که چگونه در سینوس گرفتن و رها کردن دستم دچار مشکلات فلسفی لاینحل می شوی ...

من که گفتم سرما به زودی می آید! گفتم توی غریب که پالتوی پوست نداری از من گوسفند پالتویی بدوز ... پوستم را که کندی اما پالتویی ندوختی ...

من که گفتم نترس! لولو شدم برای شبهایت ... با چشمانِ قرمز از حرص و عصبانیت ...

برنامه چیست؟ بگو تا بدانیم این تولدی که در پیش است را چگونه خواهی زد تو ذوقمان ... که دیگر سر و ته مان یکی شود ... والنتاین که پیشکش! سال نو هم همین طور! اما ترا جان آن شانه هایِ ظریف و گرفته ات این تولد را کوتاه بیا و بگذار شمع کیک تولدت من باشم و تو پروانه و قول می دهم یک لنگه از جورابم را جای گل در گلدان بگذارم ...

فرسودۀ غم و غم ِ فرسودن هر دو یک چیز است ... مانند هر شب که یک چیز است ... من و تویی که نیستی ...

نمی دانم که از چه زاویه ای هستی ... نمی دانم که برای منفرجه ات از کدام مسیر باید حمله کرد! برای این که نیمسازت باشم با چه ترفندی باید هجوم بیاورم که به دو نیم کنم ات ...

دیگر از لبخند و شب گریه و سادگی فقط یک چیز حاصل می شود ... دل ِ گرفته ...

به خداوندی خدا! اگر بفهمم دست کس دیگری را گرفته ای! به قانون ِ سرزمین پیامبر اسلام دستش را قطع خواهم کرد!

به خداوندی خدا! اگر بدانم که کس دیگری برایت می سراید! سُرایش خانه اش که گِل خواهم گرفت!

به خداوندی خدا! اگر بدانم که کس دیگری به تو فکر می کند! مغزش را با سم اسب له خواهم کرد!

حال تصمیم با خودت ... خودت مسئولی... خونش به پای توست!