Tuesday, January 27, 2009

بی ام و سری هفت

لال شو ای دل احمق! بیشتر به کدو می مانی تا دل ... با آن عاشق شدن و دوست داشتنت ... لال شو که دیگر حال نوشتن حرف های مفتت را ندارم ... بیا و همه پست هایی که از سه سالِ پیش اینجا گذاشتم به حرفِ تو را بخوان ... واقعا باز رویت می شود که پست بنویسی و از این داستان کشدار مریضت تعریف کنی ...

واقعیت را ببین که چگونه روزمرگی ترتیب تمام لحظه های روز و شبم را داده ... ببین که چگونه بریده ام از اینکه افسار زندگی ام را به دست تو دادم ... ببین که چگونه احمقانه به این سو و آن سو کشاندی ام و نهایت هیچ ...

ببین که دیگر هیچ ادامه ای را متصور نیستم و هیچ پایانی را ... به چه قسم بخورم که دیگر نای بازی کردن به ساز و قانون ترا ندارم ... نمی دانم که چگونه تو شدی راهبر زندگی ام ... از همان روزهای کودکی و دبستان ... که عادتم دادی به خیال های شبانه و جاده و دلبری که هرگز نیامد ... چرا وعده ای دادی که هرگز عمل نکردی ... کو آن زندگی پر از شور دوست داشتن که همه ابعاد مشکلات را بپوشاند ؟ کو آن روزهای گرم و شاد که با وعده سینه ای پر از آرامش به سرم دادی ... کو آن آغوش نرم پر از احساس سکون ِ محض ...

مگر تو نگفتی که می آید آن که می شود تمام زندگی ام و من همه پوچی این روزهای روزمره را به تکیه بودنش هیچ می کنم ... بریده ام ... دیگر نه توان انتظار کشیدن دارم و نه حوصله خیال بافی ... نه قدرت نوشتن جمله های قشنگ دوستت دارم را دارم و نه دیگر از پس خودم برمی آیم که با وعده و وعید گول بمالم و بگویم: خواهد آمد ...

اصلا دیگر هیچ اعتقادی به آمدن ندارم و هیچ تصوری که آمدن مشکلی از این شب ها حل خواهد کرد ... دلم فرار می خواهد... از این استرس ... از این مبارزه ناجوانمردانه ... از این دویدن ها و نرسیدن ها ... از این هر شب خوابیدن ها با فکر هر صبح زود بیدار شدن ها و دیر نکردن ها ...

از این که باید تمام انرژی ام را صرف تفهیم یک مشت آدم مدعی و نفهم کنم ... از این که با یک مشت آدم عقده ای بجنگم که به حریمم تجاوز نکنند ... اصلا از این که اسم این جانورها را آدم بگذارم ...

دلم می خواهد جایی باشم که دیگر نگران حریم و تفهیم و چشم های تو نباشم ... دلم می خواهد برگردم به عقب و به روزگاری که موبایل نباشد و اینترنت نباشد ... دلم کلبه ای گلی می خواهد در وسط دشتی تنها ... دلم می خواهد به جای تصور نوازش کردنت دستم را بر یال اسبم بکشم ...

دلم می خواهد به جای تشویق مدیرم از تخم دو زرده مرغم ذوق زده شوم ... دلم نمی خواهد رقابت کنم ... دلم نمی خواهد تظاهر کنم ... دلم نمی خواهد مسئولیت پذیر باشم ... دلم نمی خواهد نگران انتخابات باشم ... دلم نمی خواهد نگران صورت وضعیت های شرکت و حقوق و اجاره خانه باشم ...

تف به این جامعه ای که جز کشتن آرامش هیچ به من نمی دهد ... کاش کلبه تنهایم باشد و شرابی و طلوع آفتابی ...

خسته ام از این که خراب ِ تو شده ام ... خسته ام از این که وقت غصه خوردن هم برایم نمانده ... روزمان شده فحش کشیدن به راننده هایی که با سبقت گرفتن از یک ماشین کناری احساس زرنگی اشان ارضا می شود ... یا آنانکه با فروکردن ماشین اشان دم پل احساس می کنند جلو افتاده اند و قیافه فاتحانه به خود می گیرند ...

واقعا دیگر دم از نبودنت زدن بوی لجن به خود گرفته ... تکرار و تکرارش دیگر هیچ زیبایی به جا نگذاشته ... جمله های غمگین عاشقانه مسخره ترین ترکیب دنیا شده ... نتیجه فقط این است که جیب پر می تواند باعث حس خوشبختی تو و اطرافیانت شود ... و گرنه با جیب خالی دم زدن از ارزش های آسمانی و عزت نفس لاف ضایعی شده ... تمام این تقلای این چند ساله ای که اینجا پست شده با چند ده میلیون آن چنان زیبا و تر و تمیز جایگزین می شد که یگانگی عشقش را هیچ مثالی حریف نبود ... حالا من بیایم و دم از این بزنم که من و تو ... که هیچ امیدی به من و تو نیست این چنین می شد و آن چنان می شد ... همه این جملات را یک بی ام و سری هفت آن گونه اثبات می کرد که خودمان هم باورمان می شد ارزشمان برای هم جز اصل وجود و احساس نیست ...

و در این گیر و دار این دل! که به حق احمق اول دنیاست، خودش را به لحظه هایی خوش می کند که جز کنجکاوی دختری خودخواه نبوده است ... ما هم که تن به حماقت این دل داده بودیم دیگر بریدیم ... ما که دم از عاشق همیشه بودن می زدیم و به تو می گفتیم که چه باشی و چه نباشی، عکس هایت را از دیوار پایین نخواهیم کشید، بریدیم ... ما هم که به همه می گفتیم دوست داشتن اولویت اول اصول این زندگی است، بریدیم ...

ما هم تن دادیم به زندگی تکراری هر روز ... ما هم که تو را بت کرده بودیم و می پرستیدیم ... هم عکس هایت ریز ریز پاره پاره کردیم و هم در خلوت خودمان به نوشته هایمان و گفته هایمان خندیدیم ...

تلخم امشب ... چون زهرهلاهل ... مانند آن روز که در کافه تو با چشمانی تر دم از رفتنت و میل ماندنت می زدی و من مثل گاو نگاهت می کردم ... بی حس و یخ ...

بغض دارم ... نه از اینکه نیستی ... از این خستگی مفرط ... از این بیزار شده ام از این ثانیه ها ... که در هر کدامش هزار فکر بی انتها حمله ور می شود ... خلاصه بگویم که حس این روزها حس نوشیدن گل آلود است زمانی که داری از تشنگی تلف می شوی ... بریده ام ...