Monday, January 19, 2009

و چشمانت ...

و چشمانت ...

می آیند و می گذرند از دلم ... لیوان آب را سر می کشی ...


 

تنهایم اگر!

سال گذشته از این میان اگر!

ترانه ها آسان خوانده اند فراموشی را اگر!

شعرها دروغ سروده اند جدایی را اگر!

کور شود جمله هایم ... اگر – من – فراموش کنم نامت را ...


 

صبح ها گنجشکی لب زمستان می نشیند ...

سرد خواهد شد ... سردت خواهد شد دختر خوب ...

و آن گاه به آغوش خواهی کشید خودت را ...

پریشان خواهی شد ...

دیوانگی است! عمرت تمام می شود و حاصل ... هیچ ...


 

روز است ... شب شاید ... می گذرد و می رود ...

می گویی شاید نماند چیزی ...

یعنی یک صبح که بیدار شدی... نه بویی از زندگی سابق مانده و نه رنگی ... همه چیز عوض می شود ... خانه ای دیگر ... دوستانی دیگر ... شاید پاک شوی از تمام عکس ها ... نه اسمی باقی بماند از تو و نه رسمی ... یک روز که با یک "صبح به خیر" چشمانت را باز می کنی ... دنیا از نو ساخته شود ...


 

گاهی چیزی از اعماق وجودت می گذرد ... چیزی شبیه جسارت ... چه می شود اگر ذغال ها به سرخی سابق نباشد و قهوه فرانسه آن طعم قدیم را نداشته باشد؟ چه می شود اگر ترانه تکانت ندهد و آیدین این چنین از عمق غم چشم به گریه نبندد؟ چه می شود اگر شکیبایی عاشق زیباترین دختر سناریو نشود؟ چه می شود اگر نمک دریا و بهانه ترک کردن نباشد دیگر؟


 

اگر تیری – صاف – به وسط قلبت خورد ... به سختی مردن هیچ فکر نکن .. آسان است ... مردن آسان است ...

اما این هم می گذرد ... هر صبح که سر باز نمی کند این زخم ... ببین که بربری داغ از تنور بیرون آمده ...کمی هم پنیر تبریز از بقال سر کوچه امان ... می نشینم سر سفره ... بلکه با هر لقمه بگذرد این طعم تلخ رها شدگی ... وا ماندگی ...

من هم فراموش می کنم ... به آسانی فراموشی عطشم به تو ... و این گونه که یاد گرفته ام تنهایی را ... این گونه فراموش می کنم ... و چشمانت ...

می آیند و می گذرند از دلم ... لیوان آب را سر می کشی ...