شب طولانی، سیگار به میزان کافی
دختر زیبای روزهای بارانی
امشب قول داده ام نامت را بنویسم
همین جا! پیش چشم همه
پاییز گمشده در برگ ها
پاییز طلایی
تکرار ... تکرار ... تکرار ...
ترانه خاطراتت را خواهم نوشت امشب
دیگر نیستی ... خوب می دانم
همین روزهاست خبرت را بشنوم
که دور شده ای از این شهر
همین روزهاست، که بخندی تا باور کنم
که دیگر هیچ امیدی به من و تو نیست
می دانی ... هنوز هم دوستت دارم
می دانی ... هنوز هم دست و دل ام می لرزد
برای نوشتن اسمت
می دانم که تمام دارد می شود
ساعت های طولانی ِ انتظار
روبروی خانه اتان ...
همین امشب، هیچ چراغی روشن نبود
همین امشب، نور نارنجی اتاقت نبود
همین امشب شد که طولانی شد
سیگار و سیگار و سیگار
من هنوز هم باورم نمی شود
که عاشق تو شده ام
من هنوز هم فراموش می کنم
که رفته ای ... که نیستی
هنوز هم فراموش می کنم
عکس هایت را ریز ریز ... پاره کردم
هنوز هم چشمانت را که به یاد می آورم
فراموش می کنم که چه ساده
دل ام را شکستی ...
فراموش می کنم که فراموش شده ام
فراموش می کنم که نیستم
صفحه کلید را با کلاویه های پیانو اشتباه گرفته ام
پاییز طلایی را هم با نوشته هایم برای تو
از چشم تو افتادم ... شکستم
این افتادن و شکستن را هم خوب می دانم
خوب می دانم که برگشتی نیست
دختر خوب روزهای آخر بهار
دختر روزهای آخر کافه های گاندی
دختر حواس پرت روزهای عاشقی
من هنوز هم برای خواندن اسمت
لباس های نو ام را می پوشم
ادوکلن می زنم و ساعت ها جلوی آینه
تمرین می کنم تا چطور صدایت کنم
یادت باشد ... قبل ِ رفتن ات حتما این جا را بخوانی
یادگاری برای ات نوشته ام
که همیشه به یادم باشی
یادت باشد
که من هنوز هم دوستت دارم
که من هنوز دست و دل ام می لرزد
وقتی به رفتن ات فکر می کنم
یادت باشد
که من هنوز هم بغض می کنم
وقتی می خوانمش
" برای آیدین عزیز،
تولدت مبارک"
یادت باشد که فصل ها تکرار خواهند شد
حتی وقتی نیستی
بهار، آغاز من و تو
تابستان، دست های تو در دستان ام
پاییز، رفتن ات
زمستان، نبودن ات ... نبودن ات ... نبودن ات ...
یادت باشد
که آن عکس ِ روی پیانو را
برایم نیاوردی ...
حالا که داری از این شهر می روی
دیگر نه دلخوری از تو دارم ... نه شکایت
حالا که داری می روی
دوست دارم، اگر دوست داشته باشی، دستت را بگیرم
سکوت کنم و چشمانم را ببندم ... دستت را بفشارم
و آرام نوازشش کنم
حالا که داری می روی
قول می دهم برای بدرقه ات
بغض ام را پنهان کنم ...
پاییز کوتاهی بود آن سال
و چه فاصله طولانی ... بین روز دوم و چهارم اش
اما حالا که لحظه رفتن ات شده و
دیگر هیچ بهانه ای برای شبگردی هایم نخواهد ماند
فرقی نمی کند ...
اصلا به درَک، به جهنم، این همه روزها که نبودی
همه اش فدای چشمانت ... دوست نداشتی که باشی
باران و خیس شدن، فقط برای آن روزهایی که دلت می گرفت
بهار، برای خنده هایت
سخت گذشت ... برای هر دو مان ... می دانم
اما می خواهم حرمت آن روزها را پس بگیرم
همان چند ماه را ... که شکستم اش
می خواهم که ببخشی ... گستاخی ام را
می دانم که هیچ حواست نیست
به من ... به نبودنم ... به اینکه هنوز
دوستت دارم
می دانم که سبکسرانه می خندی
شیطنت می کنی و شادی ... و هیچ حواست نیست
که من هنوز شادی ام را به بودنت سپرده ام
اما حالا که داری می روی
از این شهر
هیچ مهم نیست ...
فدای چشمانت ...
ساره خوبِ روزهای بارانی ...
فدای خنده هایت ... که آن چند ماه
هیچ بارانی نیامد ...
من هنوز خیسِ همان باران و ابرهایِ هرگز نیامده ام
فدای سرت ... که هرگز نخواندی اینجا را
فدای دلت ... که نیامد تن به رقصِ دل ام دهد
حالا که داری می روی
من سیگاری روشن می کنم و
تو
اسمت را از اینجا بردار و یادگاری از من ببر
و هی تکرارش کن ...
و هی بلند صدایش کن ...
و هی بغض کن برایش ...
<< Home