Friday, December 26, 2008

باور کن

بی قرارم ... بی مرادم که تو بودی ... بی مرام هم که تو بودی ... افتاده ام به حالی که بی محلی ام به تو عینِ التماسِ گرفتن دست هایم با انگشتانِ باریک و ظریفت باشد ... انتظار کشیدن و اوف و اوف ... بی نهایت دوستت دارم و اوف و اوف ...

یارم، عشقم که حقم را بگذاشتی کف دستم ... این تنهایی که تو سزاوارم کرده ای هیچ نمی خواهد جز تو ... گاه از فرط این هیچ حتی تو را هم نمی خواهد ... اما آن شب هایی که تتمه اش به شکل اس ام اسی در نیمه های شب خواب های پریشانت را می پراند، می فهمی که حضورت را تمنا کرده ام ... کاش همیشه همین قدر حرف گوش کن بودی و سر به راه ... چه خوب به حرفم گوش می کنی و جوابی از تو بر نمی آید ...

دست هایم را در خیال و خواب های پر از استرسِ زود بیدار شدن صبح و کار، ننو می کنم برایت ... خیالت را دست می گیرم و آرام آرام می خوابانمش تا دست از سرم بردارد و بگذارد که من هم بخوابم ...

دکتر برایم سریال های حادثه ای تجویز کرده و آنچه فیلم 2008 با زیرنویس انگلیسی برای تقویت نمره تافلی که هنوز وقت نکرده ام بروم و بگیرم ... قرص هایم را هر شب 4 عدد می بلعم و محض احتیاط چند دور دوره می کنم ... سه گانه بورن می بینم ... دای هارد کالکشن و دیالوگهایی که به وضعیت مان می خورد را برایت اس ام اس می کنم ...

شبیه سیاستمدارهایی شده ای که با پا گذاشتن روی این و آن، با کارهای بد! به قدرت می رسند و آن گاه طرفدار صلح و دوستی و آرامش و شادی و رنگ و وارنگ می شوند ... آن چنان خود را به کوچه علی چپ می زنند که انگار نه انگار تاریخچه ای پشت سر داشته اند ... جمله های قشنگ ... اعتماد به نفس کاذب ناشی از فراموشی ... و من هم مانند یک خبرنگار سمج به دنبال رسوایی ات ... نه برای تیراژ روزنامه ام ... برای دلم و خنک کردنش به میزان کافی ... یا شاید التماس برگشتن ات ...

مجبورم که از عاشق بودن دم بزنم با اینکه می دانم دیگر نیستم ... اما نوسانم بین این و آن، بین بودن و نبودن آنچنان تند است که به چشم غیرمسلح بودن یا نبودن مطلق دیده می شود ...

نفرین هم می کنم ... فحش های رکیک هم نثار می کنم ... در نهایت آن بازیگر صحنه های باخته می مانم و تو با کلی جملات فلسفی از شوق و اشتیاق بی پایانت برای ادامه زندگی لذت بخشت می گویی، نه برای من، برای آن کسی که نمی داند به چه دام بی ثباتی خواهد افتاد ...

دوست داشتم تو را ... اسمت را هرگز اینجا ننوشتم ... گاهی سر و ته شاید ولی هرگز راست نه ... می دانی که سیر نبوسیدمت؟ می دانی که سیر دستانم را حلقه آغوشت نکردم؟ چند شب هیچ کفایت نکرد که خاطره یک عمر زندگی باشد ... تصویر یک صبح بیدار شدن کنار نفس های آرامت و بوی تو دارد کمرنگ می شود ... می دانم که آرزویت پاک شدن و پریدن رنگ این تصویر است! پس به شادیت بیفزا و بنویس که چقدر زندگی زیباست ...

اما فراموش نکن که روزی، لحظه ای برای چند دقیقه تئوری های رهایی بخش ات خواهند رفت ... اشک در چشمانت حلقه خواهد زد و حس آن روز که خوش آمد گفتی به من و به قدم هایم در زندگی ات، باز خواهد گشت و دستت روی نیمکت به دنبال دستی خواهد گشت ... چشمانت به خیال نگاه خیره من به تو، به افق دور دست خیره خواهد شد ... به دنبال آرامش و نفس داغ امن، سینه ات پر و خالی خواهد شد ... همین چند دقیقه، همین چند لحظه برای من کافیست ... باور کن ...