عزیزم
پس از گذشت چند ماه و اندی دست به نوشتنت می برم ... به آن زبان دوستت دارم گویانت که سیرم نکرد و رفت ... به من که تالیف و گردآوری عشق تو را در اولویت اول کارهایم قرار داده بودم ... به من که باز به کوچه و خیابان می زنم و می سوزم به پی تو گشتن ... از هیجان یافتنت فراموش می کنم که نیستی ... از یاد می برم که چند سال و اندی است که رفته ای ... گفتی نمی شود و نیافتم ... سال های مختلف به تصادف، جدایی را تمدید کرد و من مانند دیوانه ها سوختم و از هیجان، عکس هایت را ریز ریز، پاره پاره کردم ... گفتم که مثل تو نخواهد بود کسی و نیافتم ... گفتی که نمی شود و هنوز هم نمی یابم ... جانم در آمد ... پدرم سوخت ... و مانند دیوانه ها از آشیانه پریدم ... هیجان نامت، اسمت، هر شب نبودنت، سن و سال کمت و کز کردنم زیر پنجره اتاقت ... حنجره بی طاقتم که صدایت می کرد و گودال میانمان که پر شد از اشک و آه و ناله های رهایم کن ...
حیف که نمی شود فریاد زد اسمت را... حیف که نمی شود دستت را گرفت و به ضرب و زور به بسترت برد ... حیف که نمی شود به خشم تجاوز کرد به تو ... حیف که نمی شود تلخی این همه خاطره گندیده را به کیسه سیاه زباله سپرد ... حیف که نمی شود برگشت به چند سال و اندی پیش ... حیف که نمی شود فراموش کنی چگونه به اطمینان دادنم گول خوردی ... حیف که نمی شود نت های نرم و غم اندود عود، فهم نفهمت را نرم و آماده پذیرش کنند ...
سن و سال کم مان را بهانه فراموش کردن آنچه دوست داشتیم نکن ... اصلا فراموشی را بهانه نکن ... کوچه را که منتظر بودی به یادت بیار و ذره ذره آب شدنم را ...
سن و سالمان زیاد شد و بزرگ شدیم ... هیجان دیدن مان خشک شد و همه اش شد تراشه های دست از سرم بردار ... باز دیوانه شدم و سوختم ... باز عکس ات را پاره پاره کردم ... باز گفتم که کسی مثل تو نیست و نخواهد بود ... باز اشک ریختم ... دیوانه شدم ... تو را قدم به قدم شمردم و دوستت داشتم ... سیبی به سر چوبی بستم و قدم به قدم شمردم، تنها، میان راه ماندنم را ... رفتنت را ...