Saturday, May 24, 2008

داستان كوتاه

يكي بود ... يكي نبود ...

من هري پاتر بودم و تو پري قاطر ...

Wednesday, May 21, 2008

مايه دردسر ...







Tuesday, May 20, 2008

بفرما

اگر تو الهه اعتماد به نفسي من خداي آنم ...

اگر جماعتي به تو ديوانه‌اند، امتي ديوانه من اند ...

Monday, May 19, 2008

يك غريبه ...

آن دروغگويي كه در چشمانت پرسه مي‌زند اذيتم مي‌كند ...

Sunday, May 18, 2008

وقتي غمگين باشي ...

سيگار بعد چايي مثال ِ غصه خوردن و ديدن فيلم سنتوري براي چندمين بار  ِ ...

Monday, May 12, 2008

نازك

مشكلات الاستيك‌مان هرگز پلاستيك نشود ...

Sunday, May 11, 2008

بسم الله الرحمن الرحيم

اعوذُ بالله مِنَ الاين نَسلِ جديدي‌ها

Saturday, May 10, 2008

فكر نكن ... بيا

درختان براي شكوفه دادن نه فكر مي‌كنند، نه تصميم مي‌گيرند و نه شك مي‌كنند...

بهار كه مي‌شود شكوفه مي‌دهند ...

حالا كه هوا آماده است ... من هم كه بي‌نهايت حاصلخيزم ... فقط بيا و بهارم شو ...

Wednesday, May 07, 2008

اين روزها ..

اين روزها همه نان به نرخ روز مي‌خورند ...

هر روز نان تازه مي‌خرند ...

فقط منم كه نان يك هفته را اول هفته مي‌خرم ...

كه آن هم كپك مي‌زند ...

اين روزها ...

اين روزها دلم كه تنگ مي‌شود به ترافيك تهران مي‌زنم ...

اين روزها تو را فكر مي‌كنم ريز ريز ... چرا ...

اين روزها زياد حرف نمي‌زنم ... با كسي ... با هيچكس ...

كافي‌ شاپ هاي گاندي را كه مي‌شناسي ... طولاني ...

همه چيز همانطور ... همه كس همان هميشگي ... فقط ... فقط تو نيستي ... 

 

سلام ...

دلم براي اينكه بفهمي‌ام سخت تنگ است ...

هي! آنكه آن ينگه دنيايي ... كاش همان دوازده سيزده سالِ پيش پرونده جفت‌گيريمان را بسته بوديم ...

تو مي‌توني ...

دهه سوم زندگي ِ من، پر است از عصر روزهاي بهار و تابستاني كه در حسرت گذشته است ... تعدادي در دخمه طرشت سه ... كه بالكن‌هاي نيم متر مربعي‌اش هميشه پر از آشغال و ظرف‌هاي نشسته و شيشه‌ نوشابه‌هاي خاك گرفته يود ...

تعدادي در خوابگاه زنجان كه برعكس طرشت سه دلباز بود و توهم تحول به خيالم تلقين مي‌كرد ... و پس از آن روزمرگي آنچنان گرفتارم كرد كه ديگر حسرت خوردن هم فراموش شد ...

يادم است آن روزها تا ديروقت‌ترين زمان در دانشگاه لنگ مي‍‌‌زدم ... متنفر بودم از مسير دانشگاه به خوابگاه ... مي‌نشستم و تصميم مي‌گرفتم به اتاق كه رسيدم، شروع كنم به همه آن برنامه‌هاي ايده‌آل ذهن بلند پروازم ... تصميم مي‌گرفتم كه آن شب به موقع بخوابم كه فردا صبح سر كلاس رياضي يك حاضر باشم ...

سر راه چند نخ مارلبورو پايه بلند مي‌خريدم ... سر راه حواسم بود چشم چراني هم بكنم، دختران طرشت دو را ... شايد عشق گمشده آنجا باشد ... خاك بر سرم ... سيگاري روشن مي‌كردم و سست و مغموم به اتاق مي‌رسيدم ...

بچه‌ها مشغول حكم بودند ... معمولا چند بازيكن مهمان از ساير اتاق‌ها هم بودند ... "بيا بشين!" و با اين جمله همه تصميمات بر باد مي‌رفت ... حكم، برد و باخت و تقلب ... شام مزخرف كه خود دردسري عظيم بود ... اتاقي سبز رنگ كه ده سور به طويله زده بود ... و باز شب بيداري ... آخرين سيگار شب، در همان بالكن نيم مترمربعي ... و صحبت‌هاي مزخرف و درددل هاي تهوع آور از اين دختر و آن دختر ...

صف‌هاي طويل بچه‌هاي شهرستان، شهرستاني‌ها كه با كارت هاي تقلبي يا به خانواده زنگ مي‌زدند ... يا به معشوقه‌هايشان ... خاك بر سرم ...

گاه شب‌ها پتو بر سر مي‌كشيدم و از دلتنگي خانه و خلوت تنهايي هجده ساله‌ام مي‌زدم زير گريه ...

آن روزها براي تفريح برنامه ديدار از پارك‌هاي مختلف اين شهر شلوغ و پر دود را كه آن زمان برايم تازگي داشت، داشتيم ... پارك ساعي، ملت، لاله ... و مركز خريد گلستان، پيتزا يا جوجه كبابي 1500 تومان، بعدش يك پاكت مارلبورو پايه بلند ... و يادم هست كه يك شب ولو شديم روي چمنهاي تقاطع همت و شيخ فضل‌ الله ... همان تقاطعي كه هر روز صبح و عصر در شمايل يك مهندس!!! از كنارش مي‌گذرم ...

سر و ته‌مان را هم مي‌زديم شهرستاني بوديم ... واژه‌اي كه روده‌هايم مي‌پيچاند ... مادرم نگرانم بود ... معدلم را مي‌پرسيد ... سيزده را هفده گفته بودم و نا اميد شده بود ... اگر سيزده را مي‌گفتم كه سكته مي‌كرد ... من نمي‌دانستم با كدام بجنگم... با افسردگي خودم يا با ديني كه به مادرم داشتم و بايد سربلندش مي‌كردم ... به شكستي كه هر لحظه مي‌خوردم و از عقب‌مانده‌ترين هم رده‌هايم عقب مي‌ماندم ...

درس نخواندنم ... بي‌نظم شدنم ... سيگاري شدنم ... اينكه معدلم از 19.37 ديپلم به 12.79 ليسانس رسيد ... اينكه شش ساله تمام شد درسم ... اين كه به هيچ كدام از آرزوهاي 18 سالگي‌ام نرسيدم ... همه از اين روزها شروع شد ... از خوابگاه شروع شد ... من ضعيف بودم ... ادعاي قدرت نمي‌كنم ... و خوب مي‌كنم ... دوست نداشتم قوي باشم و با شرايط بجنگم ... چرا نبايد كسي مي‌بود كه حمايتم كند؟ چرا نمي‌توانستم خانه‌اي داشته باشم و خوابگاه را تحمل كنم؟ مادر عزيزم ببخشم ...

حالا تو بيا و به من خرده بگير! حالا تو بيا و به من بگو كه سيگار مضر است ... تو بيا و به من بگو كه قوي باش ... تو بيا و به من از آرامش بگو ... تا من به ريش نداشته‌ات بخندم ...

به من بگو ... تو كدام يك از اين لحظه‌ها را تجربه كرده‌اي ... تو كي با پيتزا خوردن اول ماه،‌ مجبور شده‌اي آخر ماه تخم‌مرغ به خورد خودت بدهي شب و روز ... تو كي برا ي پانزده هزار توماني كه هر ماه مي‌گرفتي بايد حساب پس مي‌دادي و متهم به ولخرجي مي‌شدي ... تو كي تنهايي را مزمزه كرده‌اي ... كي ارزش دوست داشته شدن و دوست داشتن را درك كرده‌اي ... كي احساس كرده اي كه خودتي و خودت ... پر از حسرت ... كي احساس كرده‌اي كه خواسته‌هايت جايي در زندگي ات ندارد ... كي احساس كرده‌اي كه كسي نيست كه هزينه آرزوهايت را بپردازد ...

سرپا بودن با اين همه تلخي بر دوشم ... تحمل مي‌خواهد كه گاهي مثل اين روزها تمام مي‌شود ...

و تو از تئوري‌هاي خانم باربارا دي آنجليس با من حرف بزن ...

Monday, May 05, 2008

طاقت بيار

روزهاي زبادي از اين بيست و چند سال عمر  ِ‌نزديك به سي، مي‌گذشت به يافتن فرصتي براي هدفون و واكمن و من و رويايي تكراري، كه هنوز هم به حقيقت تبديل نشده ... آن روزها يك كاست را حتي براي ماه‌ها مي‌شد گوش داد ... مي‌شد با هر كاست روزها و ماهها زندگي كرد و خسته نشد ...

روياي تكراري من، من بودم و ماشين و جاده و موسيقي كه از ضبط ماشين پخش مي‌شد ... گاه كسي كنارم مي‌نشست... گاه به عشق كسي تنها و در شب جاده را مي‌رفتم ... و گاه تصاوير فيلم عروس قاطي روياهام مي‌شد ...

مسبب آن همه لذت ِ ساده و عميق ... اصيل ... حالا كجاست ... نمي‌دانم ...

عصر روزهاي بهار و تابستان ... موقع اذان ... هوا گرگ و ميش ... نسيم نرم و رقص برگها ... بوي شكوفه ... همهمه بچه‌هايي كه سرگرم بازي‌اند ... و من كه با منگي خواب بعدازظهر از كنارشان مي‌گذرم ... اين روزها تا آخرين لحظه‌هاي تبريز ادامه داشت ...

ديروز ... دلم از اين هوا گرفت ... از اين هوايي كه يادآور همه خاطرات هجده سالگي ام بود ... دلم بي‌دغدغه‌گي خواست ... سبكي كودكانه ... مسافرتي با يك فلاسك چاي ... يك ليوان و كيسه‌اي قند ... من باشم و موسيقي كه راحت و به انتخاب خودم و به سليقه خودم باشد ... كه ديگر نگران اين و آن نباشم كه خوششان بيايد و نيايد ...

ديروز فهميدم كه قصد و مقصد اين سفر در حس خوب آن سهم عظيمي دارد ... اما هنوز نمي‌دانم كه كدام قصد و مقصد شور و شوق تمام نشدني دارد و سبك است و خنك ...

همه اين افكار از هواي ديروز و از رضا صادقي و از ساده بيا شروع شد و آمد و هنوز مانده است ...

نشد كه به آن چه فكر مي‌كردم مومن بمانم ... نشد كه فراموش نكنم كه كجا قرار بود باشم ... نشد كه درست بماند آن آرزوها ... نشد كه آن تصوير‌ها اعتبار داشته باشد ...

گاه دير رسيدند ... گاه لوس شدند ... گاه اشتباه و گاه خسته‌كننده ... گاه درست و عذاب آور ...

اما اين روزها به هر صورتي كه مي‌گذرد ... روزهاي بهار است و نهايتا ديوانه‌ام مي‌كند ...

كجا رفت آن روزهاي سبك نمي‌دانم ... بالاخره يك روز اين خستگي منو خواهد شكست... يا بايد دوباره روياها را ساخت و زنده كرد كه اين هم به آساني غيرممكن است ... تو بايد باشي و انتظاراتي كه از تو دارند و از خودت داري ... هميشه شب امتحاني بودن ... هميشه آخرين نفر صف و به زور چپيدن ... هميشه دير رسيدن ... خسته مي‌كند خب ...