لرزه هاي صبح امروز ...
آبان هزار و سيصد و هشتاد و سه
جنوب ايران – بندر عسلويه – هتل پتروشيمي – ساختمان مرجان
انتظار از صبح براي فرصتي براي ... ساعت 10 ... ترك اتاق براي شام ... هياهوي چند مليتي ... آرامش دريا ... هواي مطبوع آن پاييز و هر پاييز ... فريدون ... گل هياهو ... تا صبح ... گوشي و گوشم كه داغ ... سفر ... تنها ... تخت خواب دو نفره ... تنها ... سيگار، سيگار، سيگار ... چاي ... فريدون ... گل هياهو ...
مهر هزار و سيصد و هشتاد و شش
تهران - ساختمان ايران زمين
منشور پروژه ... سلام صبح ... بعد از ساعت نه ... مثل هميشه ... چاي ... هدفون ... فريدون ... گل هياهو ... بازگشت به همان سه سال پيش ... با همه جزييات احساس ... با همه بوي سيگار مانده در آن اتاق بسته ... زندگي ميگذرد ... نشخوار،نشخوار، نشخوار ... فريدون ... گل هياهو ...
مهم نه تويي! نه فريدون! نه گل هياهو! نه فكرهاي شما! مهم منم ... مهم احساس من در همه اين خاطرات ... چند روز پيش بوي همين پاييز به مهر همان سال هفتاد و شش به همان دانشگاه برد ... روزهاي زود تاريك ... شبهاي زودرس طولاني ... راه پر پيچ و خم خوابگاه طرشت ... تمام هيجان شروع راه جديد ... تمام حس ماجراجويي ...
مهر هزار و سيصد و هشتاد و شش
تهران - ساختمان ايران زمين
گذشت ... گذشت ... گذشت ...
پشت سر آنقدرها هم كه فكر ميكردم بد نيست ... حتي زيباست ...
مهرآباد هم برايم غمانگيز نيست ... نه مهرآباد شش صبح ... نه مهرآباد هشت صبح ... نه مهرآباد ده شب و نه مهرآباد سه صبح ...
صبح ... صبح امروز ... صبح پاييزي زيبا ... و ديوانه كننده ... سال جديد من باز شروع شد ... نوروز من باز شروع شد ... پاييز من امسال چه خاطرهاي به خاطراتم خواهد افزود ...
ديوانه ميشوم باز ... مراقبم باشيد ... آنهايي كه دستم بهاتان ميرسد ... هر لحظه انتظار خبري خوش از من داشته باشيد ... غيرمنتظره ...
فريدون ... گل هياهو ...
من كه دل به تو ... آهاي ... آهاي ... بنفشه تر ....
خدانگهدار ... خدانگهدار ...