Monday, August 13, 2007

گفتگوي از پس پرده!

د – تو از كدوم قصه اي كه خواستنت عادته؟

م – غلط كردي منو از رو عادت بخواي!

 

د –  نبودنت فاجعه بودنت امنيته!

م –  اگه من نبودم فاجعه اصلا اجرا نمي‌شد!

 

د – تو از كدوم سرزمين تو از كدوم هوايي؟

م –  هر چند به تو ربطي ندازه، اما از زمين ساوه‌‌ام، نه هواش!

 

د –  كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي ...

م – والاه ما قبيله اينا تو كارمون نيست! شما عشيره‌اين!

 

د – اهل هر جا كه باشي قاصد شكفتني , توي بهت و دغدغه ناجي قلب مني

م – بابام تو اداره پست كار مي‌كنه! من نه! شنامم زياد خوب نيست

 

د – پاكي آبي يا ابر نه خدايا شبنمي , قد آغوش مني نه زيادي نه كمي

م – من شبنم نيستم!!! شبنم لاريِ ، الانم شيرازِ! پس دوميشم اشتباه مي‌كني، اگه شبنم قد آغوش توئه، نصف منم نيستي!
 

د – منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من , خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

م – كجا ببرمت؟!! تن لش خودمو خونه راه نميدن!

 

د – منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

م – اگه مشكلت رفتنتِ، مي‌تونم بدم ببرنت!

 

د – خواستني هر چي كه هست تو بخواي من قانعم

م – بستني هست! من هرچي ببندم تو قانعي؟

 

د – اي بوي تو گرفته تن پوش كهنه ي من، چه خوبه با تو رفتن رفتن هميشه رفتن

م – اِ! اين تن پوش كي تن من كرده!؟ تو چرا تن پوش تنت نيست؟ من كي‌ام؟ اينجا كجاست؟

 

د – چه خوبه مثل سايه همسفر تو بودن، هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن

م – خداييش سايه‌ام خيلي باحاله! سايه! آه! هيكل! آه!
 

د – چي مي شد شعر سفر بيت آخرين نداشت , عمر کوچ من و تو دم واپسين نداشت

م – اولا كه سفر شعر نداره! دردسر داره! دوما من مثل تو حيوون نيستم كه كوچ كنم! اشتباه گرفتي!

 

د – آخر شعر سفر آخر عمر منه , لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه

م – جونت در مياد تا برسي؟! خوب شعر نخون! كوفت يخون! ميميري؟!!

 

د – منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من , خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

     منو با خودت ببر من به رفتن قانعم , خواستني هر چي كه هست تو بخواي من قانعم

     منو با خودت ببر منو با خودت ببر , منو با خودت ببر منو با خودت ببر

م – زود باش ... دير شد!
 
----------------------------------------------------------------

پ.ن.

"م" من نيستم!

"د" هم اوني كه فكر مي‌كنيد نيست!

Sunday, August 12, 2007

دگرديسي خاطرات

يادش بخير روزهايي كه گل ياســت بودم

يادش بخير قديمها هوش و حواست بودم

 

بادش يخير كوزهايي ره يل گاســت بودم

بادش يخير هديما قوش و بواســـت بودم

زمزمه ...

هزار جهد بـــــــــــــكردم كه يار من باشي

مراد بخـــــــــــــش دل بي قرار من باشي

 

چراغ ديــــــــــــده شب زنده دار من گردي

انيس خاطر اميــــــــــــــــــدوار من باشي

 

چو خســــــــــروان ملاحت به بندگي نازند

تو در ميانه خداونــــــــــــــــدگار من باشي

 

از آن عقيق كه خونين دلم ز عشـــــــوه او

اگر كنم گله اي غمگســـــــــار من باشي

 

در آن چمن كه بتان دست عاشــقان گيرند

گرت ز دســـــــــــــت بر آيد نگار من باشي

 

شبي به كلبه احزان عاشـــــــــــــقان آيي

دمي انيـــــــــــــس دل سوگوار من باشي

 

شود غزالــــــــــــــه خورشيد صيد لاغر من

گر آهويي چو تو يـــــــكدم شكار من باشي

 

سه بوسه كز دو لبـت كرده اي وظيفه من

اگر ادا نكني قرض دار مــــــــــــــن باشي

 

من اين مراد ببينم بخود كه نيم شـــــبي

بجاي اشك روان در كنارمن باشـــــــــــي

 

من ار چه حافظ شـــهرم جوي نمي ارزم

مگر تو از كـــــــــرم خويش يار من باشی

Wednesday, August 08, 2007

در اوج بي‌رياضي ...

زماني كه مسير بيكاري و بي حوصلگي به سمت تفت دادن سوق پيدا مي‌كند ... انگشتانم را ياراي مقاومت نيست ... صفحه كليدت را به من بده ... چشمان هفده اينچت را در مقابل چهارچشم من بگذار ... بگذار در تو تفت دهم ... شايد به نفت برنت درياي شمال رسيديم ... در تو و تفت‌هاي تو ... اندر اشكهاي تو كه گاه در مقابل كچل‌ترين هاي دنيا مي‌درخشد ... اندر سايه تو كه از بس سيگار كشيده‌اي سولاخ سولاخ است ... اندر سابقه جرم و جنايت هايي كه در گذشته تاريك تو   جزء به جزء شده ... اصلا بيا از ابتدا و يك‌بار ديگر بنويس ... از اول ... بگو كه چرا شكل همزه‌اي ء ء ء ء ء ء ء ء ء ؟ بگو كه ربط تو با آن حمزه عموي پيامبر (ص) چيست؟

بيا و بگو اي بي‌نفس ... اي هم‌قفس ... دون بپاشيم واسه نقاش ... شعر بگيم واسه لُپاش ...

 

يا ابالفضل!

 

يا ابالفضل!

 

يا ابالفضل!

 

حكايت ابري كه مي‌باريد ...

حكايت گاز و ترمز ..

حكايت گاز و انبر ...

حكايت حمله گاز انبري ...

حكايت گاه و بي‌گاه تو ...

 

چشمهاي او قشنگ است ...

بالاترين است ...

 

اصلا بيا يك بار ديگر برويم كنار آن ديوار بلند ...

پشت ديوارهاي همان آخرين بهار ...

اين‌بار چمباتمه نزنيم ...

زنجير پاره كنيم ... عربده بكشيم ... مغركه بگيريم ...

و تو ... در دل من كه درياست شنا كن ...

 

چشمهاي تو هم قشنگ است ...

تو هم آدم خوبي هستي ...

 

به سراغ من اگر مي‌آيي ... شناسنامه‌ات را بياور ...

دستهايت را فراموش نكني و دستهاي من كه دست خودم نيست ...

 

فراموش مي‌كنم ... خودم را موش مي‌كتم ...

مماموش مي‌روم ...

 

چشمهاي تو هم قشنگ است ...

تو هم راست مي‌گويي ...

 

اي مدفون در خاكستر سيگار ... اي دختر بيكار ... بيا و برو سر كار ...

خودم سر كارت مي‌گذارم ... به بهترين وجه .... آخر دلتنگم ...

سالها مي‌گذرد از درون من و من يادم نمي‌‌آيد كه ديگر كمرنگ شدن تو تقصير من نيست ...

 

چشمهاي شما هم قشنگ است ...

شما اگر چشم‌قشنگ هم نباشي عزيزي ...