Tuesday, July 24, 2007

كيك و نوشابه زرد در وصف تو

تن

تن پوش

بيا و نپوش

همانطور مادرزاد

فرصت براي خراشهاي ناخنت نيست

من و تو هم دودريم

تو درون آن

من اندر اين

تو در ساوه

من در ملاقات آقاي كاوه

مي‌دانم كه تو هم ساوه‌اي

منزل آقاي كاوه‌اي

چگونه با تو قصه آيكون و آيتم ها را بازگو كنم

سخت براي ماساژهايت دلم تنگ است

اي همه استفاده همچون گوسفند

اي همه سوء هاضمه

آدم‌كشي بعضي وقتها لازمه

ديگران را حواله بده

برايت نقد مي‌كنم

روي من حساب كن

ديگران را پس‌انداز ... پس بيانداز

مرگ درياي نيلگون درياچه شهرتان

و وقتي كه در فرصتهاي هر يك شب و دو شب به دود مي‌شود

 

مش مهدي و مش غلام و مش روب را صدا كن

ساك و مسواك بياور

من پريشانم ... شانه‌اي برايم بخر ... موهايم را شانه كن

بگذار سر به روي شانه‌هايت بگذارم ... فينال را تماشا كنم

تو هوار بكش و من پس گردنت بزنم

 

اون لحظه رها شدن با كدهاي مختلف ...

درگيرم ... گيرم ... گير كرده‌ام

بيا و رهايم كن، مثل بادكنك هوايم كن

 

ساك تو كوچك و من بزرگ

تنهايي و شش مرداد هشتاد و شش هم نزديك است

تنهايي و پنج پنج هشتاد و پنج هم دير زماني است گذشته

 

گذشته‌ها گذشته ... از ‌آنجا به آنجا

و خنده‌هاي تو تا بناگوش

با آن فك در رفته‌ات

با آن چشمهاي رنگ و رو رفته‌ات

 

پس كي بريم سفر ... زليخا ... ؟

بيست جوابي از سر بيكاري ...

سي صد

 

سي مرغ

 

سي مان

 

سي فون

 

سي ما

 

سي نا

 

سي درشكه

 

سي گاري

 

سيگاري

 

سيگاري

 

سيگاري

Saturday, July 21, 2007

بيست سوالي براي يافتن تو ...

هم انگشت

 

هم كف

 

هم پا

 

هم ساق

 

هم زانو

 

هم ران

 

هم ...

 

هم شكم

 

هم سينه

 

هم گردن

 

هم لب

 

هم دماغ

 

هم چشم

 

هم گوش

 

هم سر

 

همسر

Sunday, July 15, 2007

برپا


خلاصه ... تو ديگه مال مني ... منال مني ... بنال مني ... بنال ديگه!

Thursday, July 12, 2007

بروشور ...

اينم زيبايي كه دو سه سالِ پيش ساخته شد:

 

زيبا به دنيا مي‌آيي

 

زيبا بزرگ مي‌شوي

 

زيبا زندگي مي‌كني

 

زيبا زندگي مي‌كنند

 

زيبا دوست مي‌داري

 

زيبا دوستت مي‌دارند

 

زيبا مي‌نويسي

 

زيبا مي‌خوانند

 

زيبا خيانت مي‌كني

 

زيبا خيانت مي‌بيني

 

زيبا فراموش مي‌كني

 

زيبا فراموشت مي‌كنند

 

زيبا مي‌گذري

 

زيبا مي‌گذرند

 

زيبا تمام مي‌شود

 

و

 

مي‌گويي زيبا بود

Monday, July 09, 2007

آنچه خودم هم نمي‌فهمم

يك ايستادن در يك دور دست تاريك و گنگ

يك برنامه براي تمام آينده، يك من براي خودم

 

حركت در مسير نيمه روشن منحني

گاه خاموش كردن چراغ‌ها براي هيجان بيشتر

و گاه خاموش كردن چراغ‌ها براي سكوتي عميق‌تر

 

آينده عزيزم، اگر از حال ما پرسيده باشي، ملالي نيست ...

رونده گرامي، لطفا پس از خروج در را پشت سر خود ببند ...

 

درختي آويزان از ريشه‌هايش، خميده قامت ... اما پر سايه

چندي ... روزي ... مي‌گذرد و من مي‌مانم و آنچه كه دارم

 

من نمي‌دانم ... تو هم نمي‌داني ... او هم نمي‌داند ...

پس نتيجه چيست؟ نتيجه جنگي ناتمام، پر گريه از كشتن و مردن

 

مرد باش و زن نباش، حداقل فمينست نباش ...

بپاش همچون اسپري ... ببار همچون اسفنج سنگين از آب

 

آب كه چه بگويم ... گريه‌هاي مادرت ...

مادرت ... خواهرت ... جد و آبادت ...

 

بخوان براي ايران آبادت ...

بنويس از حسادت ... شكايت ... حماقت ... در نهايت بمير از رضايت ...

 

مجبوري باور كني ... كسي نمي‌داند فردا چه خواهد شد ...

يادت باشد آن ظرف پر از بادام هندي ... آن هلي‌كوپتر شخصي ... و آن زندگي فلاكت‌بار كه برايت تصوير كردم ...

 

كشيدم ... كشيدي ... من سيگار ... تو را نيم دانم نيم ندانم ...

دان سه ... كمربند سياه و شلواري سفيد

 

دوباره بياموزم ... من آموخته‌هايم همه پريد، اتصالي داشتم اخيرا ...

چهار در چهارراه، در چهارچوب، در چغازنبيل، زنبيلي پر از صف نانوايي و شير

 

گيس‌هاي سفيدت، فرزندانت، نوه‌هايت هرگز عشق‌بازي‌هاي هجده سالگي‌ات را ممكن نخواهند ديد

شوق و شور و جواني‌ات را برايت لايق نخواهند ديد

 

چين و چروكت را به كودكي‌ات مي‌چسبانند ... ترس از مرگ و چهارچنگولت را به زندگي ...

كسي از تو نمي‌پرسد كه كتابت چه بود ... يا خواننده مورد علاقه‌ات ... يا جمله‌هايي كه تا صبح در گوشي تلفن دميده مي‌شد ...

 

خودت ... خودت ... خودت ... دنيايي پر از مجموعه‌ها ... آهنگ زندان براي خودت زمزمه مي‌كني ...

 
پس ...

پس بزن ... عقب برگرد ... وارونه شو ... شايد فرقي كرد ...

دنبال ظرف باش ... براي تهوع كه گاهي براي تنوع ...