تو خاموشي
خونه خاموشه
شب آشفته
گل فراموشه
بخواب كه امشب پشت اين روزن
شب كمين كرده روبروي من
تب آلوده، تلخ و بي كوكب
شب شب غربت
شب همين امشب
لاي لايي من به جاي تو شكستم
تو نبودي من به سوگ من نشستم
از ستاره تا ستاره گريه كردم
از هميشه تا دوباره گريه كردم
لا لا لا آخرين كوكب
لباس رويا بپوش امشب
لا لا لا اي تن تب دار
اشكامو از رو گونه هام بردار
لا لا لا سايه بيدار
نبض مهتاب و دست من بسپار
لاي لايي من به جاي تو شكستم
تو نبودي من به سوگ من نشستم
از ستاره تا ستاره گريه كردم
از هميشه تا دوباره گريه كردم
شنيدن اين ترانه منو به ياد دانشگاه شهيد بهشتي مي اندازه ...
به نوشته اي كه پشت ديوار آموزش كل بود ...
به روزگاران سال 83 ... 84 ...
به سپهرمهرفناوري نو
به سيستم آموزش
روزهاي عمر ، روزهايي كه خاطره شده
هر چند كه اتفاق عجيبي توش نبوده
نوشته روي ديوار كه مي گفت : ازت متنفرم كوكب!
برام جالب بود، اتفاقاتي كه پشت اين نوشته بود
اين كه يكي دل يكي ديگه رو شكسته
يكي كه خيلي شكسته و از فرط شكستن
روي ديوار با اسپري سياه نوشته: ازت متنفرم كوكب!
دوست داشتم يه نمايشنامه با اين اسم بنويسم و كار كنم
دوست داشتم نقش اولشم ياشار بازي كنه
با همون بي خيالي هميشگي اش ... فرياد بزنه: ازت متنفرم كوكب!
حيف كه دست به نوشتنم خوب نيست ...
يه آدم عاقل و بالغ هم پيدا نمي شه منو خفه كنه! يا اينكه بهم بگه خفه شو!
لغت بالغ منو ياد ماهي مي اندازه هميشه
دليلش رو نمي گم، حدس بزن
ماهي منو ياد بندرانزلي مي اندازه
بند انزلي هم ياد محمدرضا!!!
اينم نمي گم، خودت حدس بزن
محمدرضا منو ياد دوران زاويه مي اندازه
80 ... 81 ...
ياد زاويه و گروه تياتر و داستانهاي عجيب و غريب و پيچيده
در عين حال ساده
دعوا سر مربا
همه اسمهايي كه يادم مونده
از طاهري و اميري و نوروزي و محمد قمري و ...
از حراست، روابط عمومي، چاپخانه، برادران ... ... فوق برنامه، مهندس ميرزايي گلابي
ساختمان قديم UNION يا همون شهيد رضايي خدا بيامرز ... كه به زحمت محاسبات عددي رو باهاش پاس كردم
بوفه UNION، اون اتاق هاي درب و داغون كه پر بود از حس هاي خوب و گرم
تكدانه اون موقع ها تازه وارد بازار شده بود و يادمه كه آب آلبالوهاش خيلي مشتري داشت و زود تموم مي شد ...
و ما كه روز و شب مون تو اين ساختمون مي گذشت
از ابن سينا و دانشكده و تالار چيزي نديديم ...
مجله متالوژي، كانون شعر، گروه موسيقي، گروه تياتر، گروه كوه دانشجويي ... اينا اتاق هايي بود كه معمولا خالي نمي موند و همواره چراغش روشن نگه داشته مي شد ... خانم محمدي كه كلاس هاي زبان رو انتهاي راهرو برگزار مي كرد ...
باز جلوتر كه مي رم ياد زيبا مي افتم
اولين نمايشي كه كارگرداني كردم
ياد روزهاي 83 ...
ياد شب هايي كه تو مركز محاسبات مي گذشت
سيگار بازي سيگار بازي چايي سيگار بازي چت سيگار چايي خواب روي كاناپه هاي داغون و كر كثيف مركز ...
ياد Generals، Counter-Strike، Midtown Madness و حامد مهر كه اكثر شب ها پاي موندن بود
روزهاي قشنگي بود ...
اين جاست كه فكرهام مي افته تو loop ... و دوباره تكرار داستان با يه جزييات ديگه ...
فرقي نمي كنه
همش نشخوار خاطره است ...