احساس جديد
اين روزها ...
سال نو ... عيد ... تعطيلي ...
افكار ساده و پيچيده هميشگي من
گاه از فلسفههاي پيچيده ذهنم به نتيجههاي ساده و بديهي ميرسم
بعد از ماهها فكر كردن به اين نتيجه مي رسم كه براي زنده بودن بايد نفس بكشم
اما حالا
حالا كه ميگويم منظورم همين چند روزي است كه از سال جديد ميگذرد ...
حالا دارم جمع ميشوم
دارم جارو ميشوم
به شدت احساس انزوا از همه طرف
از همه سو
هر كدام به دليلي
بعضي به خاطر من
بعضي به خاطر ديگري
بعضي به خاطر تو
بنبست
بنبست
بنبست
نميدانم
مثل هميشه كه نميدانم
باز هم نميدانم
از ابتدا همه چيز را با سعي و خطا آموختم
بيتوجه به ضرر و زيان و هزينهاش
تا حدودي هم اجبارش
اما حس ميكنم ديگر راهي براي خروج از اين چرخه ندارم و اين چرخه نيز كاملا تكراري
يعني تجربه جديدي وجود ندارد
پس ديوانه ميشوم
نه!
از ترس آزار و اذيت كردن
ديوانگي را فراموش ميكنم
جمع ميشوم
خلاصه ميشوم در خودم
در همان پنج حرف
در آيدين
در همان خانه كوچك
در همان تنهايي آرام
در كنار ماهي قرمزي كه معلوم نيست كي خواهد رفت
در خاطره نرمي كه ...
در بويي كه ...
از من بتراشيد!
مرا بفروشيد!
بگذريد... ميخواهم بخوابم