Wednesday, March 28, 2007

احساس جديد

اين روزها ...

سال نو ... عيد ... تعطيلي ...

افكار ساده و پيچيده هميشگي من

گاه از فلسفه‌هاي پيچيده ذهنم به نتيجه‌هاي ساده و بديهي مي‌رسم

بعد از ماه‌ها فكر كردن به اين نتيجه مي رسم كه براي زنده بودن بايد نفس بكشم

اما حالا

حالا كه مي‌گويم منظورم همين چند روزي است كه از سال جديد مي‌گذرد ...

حالا دارم جمع مي‌شوم

دارم جارو مي‌شوم

به شدت احساس انزوا از همه طرف

از همه سو

هر كدام به دليلي

بعضي به خاطر من

بعضي به خاطر ديگري

بعضي به خاطر تو

بن‌بست

بن‌بست

بن‌بست

نمي‌دانم

مثل هميشه كه نمي‌دانم

باز هم نمي‌دانم

از ابتدا همه چيز را با سعي و خطا آموختم

بي‌توجه به ضرر و زيان و هزينه‌اش

تا حدودي هم اجبارش

اما حس مي‌كنم ديگر راهي براي خروج از اين چرخه ندارم و اين چرخه نيز كاملا تكراري

يعني تجربه جديدي وجود ندارد

پس ديوانه مي‌شوم

نه!

از ترس آزار و اذيت كردن

ديوانگي را فراموش مي‌كنم

جمع مي‌شوم

خلاصه مي‌شوم در خودم

در همان پنج حرف

در آيدين

در همان خانه كوچك

در همان تنهايي آرام

در كنار ماهي قرمزي كه معلوم نيست كي خواهد رفت

در خاطره نرمي كه ...

در بويي كه ...

از من بتراشيد!

مرا بفروشيد!

بگذريد... مي‌خواهم بخوابم

Saturday, March 17, 2007

نيازمنديها

به يك خبركش (قاصدك) ماهر با ضامن معتبر نيازمنديم

 

60000009

09120000000

Monday, March 12, 2007

اين روزها، آن روزها

من عشق ات را از پشت چراغ قرمز خريدم ...

بيست و هفت سالم بود،‌ باران تازه بند آمده بود،‌ هواي شهر آلوده نبود ...

كوهها به وضوح ديده مي شد ...

ترافيك بود ... شديد ...اما روان!

آن زمان ها شهر قفل نمي كرد ...

آن روزها باد اين قدر تند نمي وزيد ...

آن شب ها تنهايي سياه نمي كرد ...

 

تبليغات در و ديوار شهر را پوشانده بود ...

اما همه اش شكل تو نبود ...

اين روزها ... خيابان، خانه همه تصوير تو ...

اين شب ها كسي يه صداي ساز من گوش ...

 

سرنوشت اين قدر موذيانه به دنبالم نبود ...

اولين قلمي كه به شوق تو نوشت، نقطه هايش بيش از كلمه هايش بود ...

آن روزها چين و چروك صورتم را ...

تمام مشكلات را پشت سر گذاشته بودم ....

تصورم بود ...

بود كه تو نيز خواهي گذاشت ...

بود كه خواهم شد ... ديوانه وار

بود مه خواهي شد ... استوار

 

از كوهستان آمده بودم

از سرد و سوز و برف و سرما ... از بادي كه اين سو و آن سو مي كشيد ...

از جايي كه عشق زاده شد ...

 

كو ستاره من ... ؟

كو عشقي كه به كوه دادمش ... ؟

شب ... شب گفتم ...

من، يك ويرانه ...

شب، من، تصوير تو ...

 

تكميل است!

دلتنگي هايم همه تكميل است!

تصورم بود ...

حاصل تقسيم من بر تو

بخند!

بخند در تمام تصويرهايي كه پيش چشمم فرش شده است ...

بخند و هيج نگران من نباش!

اصلا به من فكر نكن

حال كه قصد ماندن نداري ...

برو ...

ببر ...

همه لرزيدن هاي دم صبح را

همه روزهاي با تو بودن را

اين ها را ببر ...

ترانه اي در دلم

اميدي در چشمم

چشمانم را ببند ... تمام لحظه هاي دوست داشتن را هم ببر ...

ستاره ها را از آسمان بچين

پرنده هاي پشت پنجره را

آفتاب را ...

ببر ...

تنهايم كن ... رهايم كن ... اين گونه ... اين گونه رهايم كن ...

حال كه قصد ماندن نداري ...

برو ...

نهايت ... نهايت ... يك دوست داشتن، يك عشق براي من ...

اين باقي مانده را هم ببر ...

برا

اين شعرها بر آب نوشته شده است ...

براي هيچ كس ... براي هيچ كس ...

بي حساب ... بي آنكه گريه اي پشت اشان باشد ...

يتيم ... بي صاحب رها شده است ...

بر برف كوههاي پشت ابر ...

بر برگ درختان تبريزي نوشته شده است ...

اين شعرها بر زمستان نوشته شده است

در انتهاي شب هاي خسته

بي فراموشي اهانت ها

بي خستگي

بي فراموش شدگي

اين شعرها بر دل نوشته شده است ...

به شفقي كه به اميد تبديل شود ...

به جايي ... به زماني ...

به داغي ِنان تازه ...

به عزيزي ِ آب ...

Sunday, March 11, 2007

تولدت مبارك

هفدهم ماه شد ... اين بار هفدهم اسفند ... اين ماه به جاي تولد من ... تولد نبودنت بود ... ديگر براي به كار بردن ضمير دوم شخص مفرد براي تو كه ديگر حتي تو نيستي دچار مشكل ام ...

نامت را نخواهم نوشت ... نه چون لياقتش را نداري ... چون حوصله شنيدنش را ندارم ... براي اين مي نويسم كه انزوايم دچار حسادت نشود ... انزوايم ارضا شود ...

پريود چند ماهه ام تمام شد ... ديگر خوني نمي آيد ... تمام ديواره هاي دلم كه آماده پذيرش نطفه حضورت بود گنديد و ريخت ... خالي شد ... ديگر درد ندارم ... درد باروري و انتظار نمي كشم ... تمام آن خون هاي زرد و قرمز در انتظارت آمد و رفت ... سبك شده ام ... مثل قاصدك ... مثل مه ... باران نيستم ديگر ... مه ام ...

تازه ام ... تازه ام به سبزي بهاري كه در پيش دارم ... به سبزي انزوايي كه گ.يي از خوابي طولاني بيدار شده است ...

 

من مي توانم عاشق باشم ... هر سال، هر ماه، هر روز، هر ساعت و هر لحظه ... من عاشقم ... عاشق و ديوانه مي شوم بي آنكه احساس هرزه گي كنم ... هزار بار به هزارم نفر هزار دوستت دارم مي گويم ... و هزارمين بار به هزارمين نفر هزار بار عاشق ترم ... نفس من با عشق مي آيد و مي رود ...

اين منم ... زني تنها نيستم ... در آستانه فصلي سرد هم نيستم ...

اين منم ... عاشق منزوي ... در آستانه بهار ... در آستانه شكوفه ...   گيلاس ...در آستانه باروري ام ... در انتظار نطفه اي ماده هستم ... نطفه اي ماده اما مرد ... نطفه اي ماده و لوند .. نطفه اي ماده و همراه ... بستري مي سازم براي نشستن اش ... بستري امن و گرم ...

حس باروري را تجربه مي كنم ... حس حمل موجودي زنده در دلم ... حس عشق ...

من مادر عشق ام با همه نرينه گي ام ... من مادر عشق ام ... من همان آيدين پانزده ساله ام ... همان عاشق صاف و ساده كلاس سوم ب ... من همان آيدين ام ... من پانزده سالم است ... از داشتن دوچرخه جديدم خوشحالم ...

Thursday, March 08, 2007

وقتي حال نوشتن نداري، اين وصف الحال ...

پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه

 

با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه

Sunday, March 04, 2007

هميشه فکر می‌کردم خُب همين است ديگر ...!

بلکه دعای دلِ شکسته‌ی همين چند چراغِ نااميد
آ وازی تازه از ترانه‌های تو باز آورد،
ورنه با هق‌هقِ بسيارِ اين بی‌امان
هيچ ستاره‌ای از سفرهای دورِ دريا
به آسمان برنمی‌گردد !
دارم خودم را تکرار می‌کنم،
اصلا بيا معامله را تمام کن !
چقدر بايد ببوسمت
تا کتابِ اين همه گريه بسته شود؟
تا هق‌هقِ اين همه آدمی ... تمام!؟

 

سيدعلي صالحي

Saturday, March 03, 2007

وقتي توان بستن پلك هاي آينه را نداشتي!

چرا آن ماه مهر

ما حواسمان نبود ؟!

 

چرا آن زمان كه مهري با ما داشتي

ما حواسمان نبود ؟!

 

چرا آن عصري كه صحبتي با ما مي كردي

ما حواسمان نبود ؟!

 

حالا حرف تو اين و حرف ما آن

خواهش ما اين و خواهش تو آن

 

اين خواب ما و آن واقعيت تو

آن خشم تو و اين آرام ما

 

از اين افتضاح بي حواس

از آن سنگ كاغذي شكننده

 

پس از آن رفتن و پيش از اين آمدن

اولين سين تك سين تك سال نو

 

تو هم توهم جدي بودنت را براي من

تو هم هراس نبودنت براي همه

 

كلمه كليدي تو من ... آيدين

كليد كردن من تو ... آره

 

ه آخر ... آخر يگانه راه
مهربان

وقتي دروغ مي گفتي

بی ...

يک وَهمی، يک اتفاق، يک چيزی ...!
رهگذرانِ خاموشِ بی‌گفت و گو،
چراغ‌های شکسته، چشم‌ها، دستمال‌ها
ديوارهای بی‌دريچه
بادهای بی رو به رو
پياده‌روهای بی‌کنج و پيچِ تا هر کجا،
و عصر ...
عصرِ عجيب قدم‌های بی‌مقصدِ ما
که پيدا نيست لنگيدنِ زندگی
از کفش‌های تنگِ اين گريختنِ غمگين است
يا کارِ ما
يک جايی
در شمارشِ اين ثانيه‌های بی‌صبور می‌لنگد !

 

 

سيدعلي صالحي

 

نامه هشتم ...

برايم سيگاری بگيران
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون می‌ترسم،
من اين ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه ... کوک نخواهم کرد .


چقدر ساده‌ايم ری‌را !
نه تو، خودم را می‌گويم
من هنوز فکر می‌کنم سيب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت می‌افتد .


در آينه می‌نگرم
و از چاهی دور
صدای گريه‌ی گُلی می‌آيد
که نامش را نمی‌دانم !


ری‌را ...!
گفتی برايت
از آن پرنده‌ی کوچکی
که تمامِ بهار ... بی‌جُفت زيسته بود، بنويسم !
باشد ... عزيزِ سال‌های دربه‌دری ...!
راستش را بخواهی
بعد از رفتنِ تو
ديگر کسی به آينه نگفت: - سلام !
شايع شده است
اين سالها شايع شده است
که آن پرنده‌ی کوچک
روحِ شاعری از قبيله‌ی دريا بود،
يک شب آوازِ کودکی از بامِ دريا شنيد،
صبح که برخاستيم
باد ... بوی گريه‌های سياوش می‌داد،
و کسی نبود
و کسی نمی‌دانست
بر طشت‌های زرينِ گَرسيوَز
هزار کبوترِ بی‌سر
شبيهِ ستاره مُرده‌اند !

 

سيدعلي صالحي