Thursday, February 15, 2007

گل شكفته خداحافظ ...

گل شكفته خداحافظ ...

اگرچه لحظه ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن ...

 

ديگر نه آرزويي دارم و نه كينه اي ...

زنده اي در من اما ...

آري ...

اما اجازه زندگي نداري ...

فقط مي تواني نفس بكشي ... چون اجازه اش دست من نيست ...

مثل نفس كشيدن من در جايي ديگر ... كه سلب نشد ...

بارت بر دوشم سنگين شده بود ...

نمي آمد ... سر ناسازگاري داشت ...

اين شد كه من بر زمين گذاشتمش ...

اين شد كه شدم عاشق منزوي ...

 

خداي ناكرده فكر نكني كه از دستت گله مندم

شكايتي ندارم ...

كينه هم كه هيچ ...

اگر اين گونه شده است ... باز براي آرامش توست

 

باز هم مي گويم

همه اش مي ارزد

به همان شروع وسوسه اش

به همان لحطه ديدار

به همان آستين هايي كه در باد مي رقصيد

به همان قدم هايي كه با هم برداشتيم

به همان پستي و بلندي هايي كه گذشتيم

پستي و بلندي زندگي را نمي گويم ...

منظورم همان ناهمواري هاي خيابان گاندي است

كه زير قدم هايت گرد و خاك مي كرد

گرد و خاكي كه مرا با خود مي برد

به نهايت مه ...  به نهايت دود سيگار ...

به نهايت اكنون كه پشت مه و طوفان و گرد و غبار تصوير شده اي ...

اگر غم گاهي مرا با خود مي برد ... همين تصوير بود...

تصوير تلخي كه از تلخي به شيريني مي زد...

مثال من كه از تنهايي به با تو بودن مي زنم ...

 

مي دانم كه خسته ام از هر چه دوست داشتنه ها و عاشقانه ها

مي دانم كه مي آيي، نمي آيي ...

اما ديگر چشمم به صداي زنگ تلفن نيست كه چشمانت را بشنود

 

دوست دارم كه برايت بنويسم:

گل شكفته خداحافظ ...

اگرچه لحظه ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن ...

Monday, February 05, 2007

برای مهدی ع ج



هميشه براي گفتن همه چيزها وقت كم بوده است
اصلا هميشه براي هميشه لغت كمي بوده است
پس بيا يك بار ديگر واژه بساز
يك بار ديگر دنيا را از ابتدا مرور كن
مرور كن و هر چه نقص ديدي،‌ با كمال وصف ناپذيرت اصلاح كن
اي تو بي تكرارتر از حادثه
بيش از اينها انتظار ديگه بسه!
بسه بسه انتظار!
بسه بسه بسه انتظار!
بسه بسه انتظار!
آره بسه بسه ديگه انتظار!
هر جمعه اي كه مي رسد
من به ياد آن جمعه قبل نيمه شعبان مي افتم
و به انتظار ظهور دوباره ات تمام خاطراتت را نشخوار مي كنم
هر آنچه از تو به جا مانده است
عكس، فيلم و ...
زهره عزيزم
ببخش كه هيچ وقت نامت را به خاطرم نمي سپارم
اما به خاطر دارم براي آنكه تو را خوشحال كنم، اسلام آوردم
سيب آورده ام ... سيب سرخ حوا ... وسوسه ... قرمز!
و ما براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم!


Sunday, February 04, 2007

اوووز



بايد به مديريت توزيع بهينه سخت افزار فكر كنم
اما ذهن كوچك و نخودى ام كه بوي لوبيا چيتي قورمه سبزي مي دهد،‌به سمت و
سويي مي رود كه خدا در آن نزديكي ها در حال فروختن وقت و باقالي و لبو و لب
و تن و دهن، فرياد مي زند...
هي و هي و هي
هوي ... هوي ... هوي
چارقد كه سرت مي كني، مي خوام سرت رو بكنم تو زمين
اما سرت رو كه بلند مي كني، مي خوام بلند داد بزنم و صدات كنم، صدات كنم
كه شايد چشمهاي كورت و گوشهاي كرت ببينن و بشنون
تا بداني كه تنهايي من به چه اندازه مترت مي كند و نيم مترش هم در خانه
است.
آهاي! اوهوي! اوفي اوفي
با توام
شايد حق با همان گوساله اي باشد كه مرا به شكل علف بيمار مي بيند!
اما گوساله است و اين گناه را با هيچ آفتابه اي نمي توان شست
تو كز كن، من كز مي كنم،‌ تو در اتاقت، من در روي مبل
تو موسيقي گوش كن
من هم دود مي كنم
نهايتا مشخص مي شود كه حق با كيست
من يا تو يا اون گوساله يا بقيه انسانها و گوسفندان
سوال مهمي دارم
اگه وقت شد ازت مي پرسم
اينو مي گم،‌چون مي دونم وقت نمي شه
وگرنه حال و حس و حوصله من قد تو رو نمي ده
راستي امسال چند سالت مي شه؟
سال پيش كه بزرگ نشدي
و اما در نهايت
براي همه آنهايي كه براي يك نفر عزيزند
خوش به حالتان ،‌ قورباغه ناهارتان
و اما
هر كسي از خوانندگان عزيز كه تعداد مخاطبين اين نوشته را درست حدس بزند
برايش جايزه نفيس در نظر مي گيرم!

من مخم اووووووزيده است