گل شكفته خداحافظ ...
گل شكفته خداحافظ ...
اگرچه لحظه ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن ...
ديگر نه آرزويي دارم و نه كينه اي ...
زنده اي در من اما ...
آري ...
اما اجازه زندگي نداري ...
فقط مي تواني نفس بكشي ... چون اجازه اش دست من نيست ...
مثل نفس كشيدن من در جايي ديگر ... كه سلب نشد ...
بارت بر دوشم سنگين شده بود ...
نمي آمد ... سر ناسازگاري داشت ...
اين شد كه من بر زمين گذاشتمش ...
اين شد كه شدم عاشق منزوي ...
خداي ناكرده فكر نكني كه از دستت گله مندم
شكايتي ندارم ...
كينه هم كه هيچ ...
اگر اين گونه شده است ... باز براي آرامش توست
باز هم مي گويم
همه اش مي ارزد
به همان شروع وسوسه اش
به همان لحطه ديدار
به همان آستين هايي كه در باد مي رقصيد
به همان قدم هايي كه با هم برداشتيم
به همان پستي و بلندي هايي كه گذشتيم
پستي و بلندي زندگي را نمي گويم ...
منظورم همان ناهمواري هاي خيابان گاندي است
كه زير قدم هايت گرد و خاك مي كرد
گرد و خاكي كه مرا با خود مي برد
به نهايت مه ... به نهايت دود سيگار ...
به نهايت اكنون كه پشت مه و طوفان و گرد و غبار تصوير شده اي ...
اگر غم گاهي مرا با خود مي برد ... همين تصوير بود...
تصوير تلخي كه از تلخي به شيريني مي زد...
مثال من كه از تنهايي به با تو بودن مي زنم ...
مي دانم كه خسته ام از هر چه دوست داشتنه ها و عاشقانه ها
مي دانم كه مي آيي، نمي آيي ...
اما ديگر چشمم به صداي زنگ تلفن نيست كه چشمانت را بشنود
دوست دارم كه برايت بنويسم:
گل شكفته خداحافظ ...
اگرچه لحظه ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن ...