---
More Gold is Required!
عاشق منزوی
حكايت ابري كه مي باريد
حكايت دشتي كه از تر شدن باران مي گريخت
حكايت ما
حكايت خدايي كه در ما مي زيد
حكايت دنيايي كه از ميان سستي ما مي گذرد
حكايت تو
حكايت نبودنت
حكايت شكايت هاي تكراري من
حكايت من
حكايت ناله هاي بيمارم
حكايت خواسته هاي بزرگ و تلاش هاي كوچك
حكايت انتظار
حكايت نكته اي ظريف
حكايت خواستن
حكايت بي نيازي
حكايت بي قراري هر شب
حكايت خواب هاي آشفته مملو از تو
حكايت حرف هايي كه آرام با نفس گرم در گوش تو زمزمه مي كردم
حكايت زيبايي بي نهايتت... نشسته بر من
حكايت تو ... باز تو ... باز تو ... تو ... تو ... تو...
حكايت شباهت هاي تمام زيبايي هاي دنيا به تو
حكايت يادآور تو ... هر لحظه ... هر نفس ... هر گرم ... هر داغ ...
حكايت دو بوسه تو ...
حكايت ترديدي كه در لب هايت موج مي زد ...
حكايت سكوت... سكوت در اوج بودن... در اوج يگانگي...
حكايت نفس هايي كه با خوش نشستن تو ... سنگين مي آمد و مي رفت ... لذت بخش ترين بود
حكايت اشك هايي كه بر روغن داغ مي ريخت ...
حكايت به خواب رفتن ات در حمايت من ...
حكايت خنده هاي معصومانه ات ...
حكايت تسليم شدن...
حكايت تكيه كردن...
حكايت اختياري كه به من دادي...
حكايت روزهاي خوش
حكايت شب هاي يك شب
حكايت عيش مدام ما
حكايت كار به كام ما
حكايت خواهش بي كلام من
حكايت اجابت به بهانه تو
حكايت عطر تو ... عطري كه ديوانه ام مي كند ... حتي بيشتر
حكايت نهايت ... حكايت بوسه اي پيوسته ... حكايت شانه اي در انتظار سر نهادنت ... حكايت آغوشي براي خواب آرامت
حكايت من بي تو
"Perfect Enemy"
Why should I welcome
Your domination
Why should I listen
To explanations
I'm not pretending
To make it simple
Try to be something
Experimental
You don't turn me off
I will never fail
Things I loved before,
are now for sale
Keep yourself away
Far away from me
I'll Forever stay
Your perfect enemy
No longer waiting
Remove illusions
No more complaining
Forget confusion
No more compassion
Not sentimental
I am now something
Experimental
You don't turn me off
I will never fail
Things I loved before,
are now for sale
Keep yourself away
Far away from me
I'll Forever stay
Your perfect enemy
اگه خدا بخوادش اجازت رو می گیرُم
میرُم بازار کویتی، هر چی بخوای می گیرُم
اجازه خیلی خوبه، اونم وقتی که دلت چین چین چین چین ِ ...
دوست داشتم از شیراز که برگشتم یه سفرنامه بنویسم، اما نشد.
اصلا وقتی نموند برای گشت و گذار! فقط تونستم 15 دقیقه در حافظیه به محضر حضرت شرف یاب بشم.
رفته بودم برای شرکت در عقد یکی از دوستان ... جای شما خالی ... مراسم خوبی بود و تا حد مرگ رقصیدم.
من از طرفداران پر و پا قرص آهنگ های بندری ام ... اما این ارکستر مگه ول می کرد! با اینکه نی انبان هم بود و یه بندری سیاسوخته با موهای وزوزی (اصل ِ اصل) اما خوب بسه دیگه! از یه جهت دیگر هم این موضوع مشکل ایجاد می کرد! آن هم آنکه بین آن همه رقاص حرفه ای بندری که سینه هایشان را با دامنه یک الی دو سانتی متر و فرکانس 100 می لرزاندند نمی شد عرض اندام کرد و آدم به صورت اتوماتیک پس از کشیدن مقداری خجالت بر صندلی اش نشانده می شد. در این مواقع بنده سیستم را از حالت اتوماتیک خارج کرده و در حالت Manual قرار می دادم و دوباره به میدان باز می گشتم!
یاد عقد "هدایتی پتو" افتادم ... آن هم شیراز ... آن هم آبادانی های مقیم شیراز ... و یاد دعوایی که آنجا اتفاق افتاد ... هرجند اتفاقات خوشایندی پیش نیومد اما نهایتا خاطره خوبی باقی موند ...
همه سفرهایی که به شیراز بوده خاطره خوبی شده ...
من هم حق دارم
يک اسمِ ساده نصيبم شود
کسی برايم سيب و سيگار بياورد
دمی بخندد
نگاهم کند
بگويد بَروبچهها ... احوالپرسِ ترانههای تواند،
بگويد هر شب، ماه ...
خواب میبيند که آسمان صاف خواهد شد.
باز هم وقت ملاقاتِ گريه و گفتوگو تمام شد وُ
کسی به ديدار دريا و ستاره نيامد.
سِجلهای سوختهی ما
پُر از مُهر و علامت به رفتن است.
عجيب است
من به دنيا نيامدهام
که پيچک و پروانه از من بترسند
من مايلم يک لحظه سکوت کنيد
ببينيد بَد میگويم اينجا
که هنوز هم میتوان ترانه سرود،
تنها به کوه رفت
کبوتر و غروب و انحنای دامنه را ديد.
آدمی را نامی بوده، نامی هست
که گاه از شنيدن نابهنگامش
برگشته، برمیگردد،
اما سِجلهای سوختهی ما ...!
بوی خوشِ سيب وُ
سيگار نيمهسوز میآيد.
سید علی صالحی
دیروز حافظیه بودم ...
این فال به نیتِ تو اومد ...
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده ها برگردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
هر وقت ديدی اين چيزا
دستت و نمیگيره، ترو نمیبره بهشت
ترو نمیبره که از شدتِ کيف بميری
بلند شو، بزن نظم دنيا رو تو يه ترانه تموم کن!
من خودم اين کارو کردهم
خوشبختترين غريبِ بیراه و خسته که ميگن منم!
دارم از تو ... داغون ميشم
ولی سرم و بالا گرفتم که بگم من!
شما که حرف منو نمیفهمين!
شما سبکبالیِ بارون و نمیفهمين
پياده نرفتين زيارت نور
تنها گريه نکردين با خودتون!
وقتی ميگم من بعد از حافظ خودم فقط
دارم دروغ ميگم
من روحِ غريبِ همان حضرتم که از شيراز ...
و من چه شوقی داشتم وقتی داشتم مینوشتم من دنيا رو داشتم
که بهشت نصيبم شد، عاشق شدم
"ریرا" رو پيدا کردم
دیماه عاشقش شدم
شهريور هم من مُردم.
سید علی صالحی
پس از اولین نمایشنامه ام که نامش "ازت متنفرم کوکب ..." بود، دارم روی دومین متن ِ نمایشی ام کار می کنم. اسمش رو گذاشتم "در جستجوی گوگل". داستان از اینجا شروع می شه که گوگل یک پادشاهی بوده که جیر می داده! از اینجا گره نمایشی در داستان گذاشته می شه ... خواننده یا در صورت اجرا شدن متن تماشاچی دچار یک سوال بزرگ در ذهن خودش می شه. جیر می داده یعنی چی؟
"جیر دادن" به عنوان یک فعل مجهول الهویه ذهن خواننده رو می بره ابتدا سمت جر دادن! چون معمولا پادشاهان خفن تشریف دارن، پس جر می دن یا با کمی اصلاح تلفظی می شه جیر دادن ...
کمی که داستان جلوتر می ره و با توجه به اینکه گوگلِ پادشاه پشت سر هم و چند مرتبه چایی هایی رو که براش میارن پس می زنه (به سان دیوار که عشق ِ یه عاشق منزوی رو پس می زنه) تماشاچی متوجه می شه که این پادشاه تو کار جیر دادن نیست بلکه جیر می ده! اونم الکی! یعنی پادشاه گوگل در نظر تماشاچی (که حالا 75% درگیر کشمکش های متن شده) می شه یه پادشاهی که الکی گیر می داده یا با اصلاح لهجوی "این یک پادشاهی بوده که الچی جیر می داده!"
بعضی تماشاچیان کج فهم در این بین برای اینکه خلاقیتِ منگول خودشون رو به اثبات برسونن، آی کیو می زنن و می گن فعل "جیر دادن" یعنی کسی که در کفاشی کار می کند و به هر رهگذر یک (کفش) جیر می دهد که بدون نیاز به اصلاح لهجوی و با کمی تقریب مدیریتی می شود همان "جیر دادن". اما این دسته در اثر بعضی لطایفی که در ارتباط با کار کردن در کارخانه های ساعت سازی و رب سازی می باشد، دچار انحراف ذهنی و اخلاقی شده اند. اصلا به این نکته هم توجه نمی کنند پادشاه با آن دبدبه و کبکبه در کفاشی کار نمی کند که به مردم جیر بدهد ...
در گیر و دار این جریانات فکری و سیاسی که ذهن تماشاچی را در تب و تاب می نوردد، شخصیت جستجوگر داستان ( یک شادمغز حرفه ای) پادشاهِ گوگل را می یابد ... نفس ها در سینه حبس است ... پادشاهِ گوگل وارد صحنه می شود ... در هر قدمی که بر می دارد یک جیر می دهد و در قدم بعدی باز جیر می دهد ... تماشاچی متوجه می شود که کفشهای پادشاه گوگل است که جیر جیر می کند و در هر قدم جیر می دهد و چراغ هم دارد! با پیش رفتن داستان مشخص می شود که این شخصیت اصلا پادشاه نیست، اما چون در گوگل خیلی جستجو می کند به او لقب پادشاه گوگل داده شده است.
دوستانی که کارتون "Monster’s Inc." را با دوبله فارسی " Glory Entertainment" دیده باشند با لقب پادشاه آشنایی خواهند داشت. در قسمتی از کارتون که دوستان به هیمالیا تبعید می شوند، با یک جانور غارنشین (که از لبانی به ظرافت شعر که شهوانیترین ِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند سود نجوییده است تا به صورتِ انسان در آید) آشنا می شوند، آن جانور در خاطراتش از یکی از دوستانش نقل می کند که در اثر خوردن پیچک سمی خارش گرفته و خود را پادشاه خارش نامیده است.