Sunday, December 31, 2006

نصیحت



حال و روزم را از خواندن نوشته هایم می بینی ... اما شبم را که نمی دانی ...
من برایت می گویم، می دانم که حتی حال و روزم را نمی دانی ... چه برسد به شبهایی که در انتظار اعدام صدام به سحر نمی رسد ... هرگز فراموش نمی کنم آن لحظاتی را که در کودکستان، در روی مینی نیمکت ها، آرزوی به دار آویخته شدن این دیکتاتور را به ثانیه می شمردم ... خدا را صد هزار مرتبه شکر که شمردن بلد بودم ... 662256000 ثانیه را شمردن، آن هم این همه سال، کار آسانی نبود! خدایم را سپاس می گویم که به من این توفیق را عنایت نمود که این لحظه را ببینم و سپس از دنیا بروم ...
دنیا... دنیایی که این روزها بسیار سنگین تر بر روی دوشم می چرخد ... افتخاری! بس است دیگر... نخوان! جان آن مادرت نخوان! بگذار سندی بخواند، بگذار به ما که به آبادان می رویم خوش آمد بگوید، به ما که توریست ایرانی هستیم، به ما که به آبادان، شهر هنرمندان (مثال: بهنام هدایتی پتو) می رویم ! خسته ام از دست تو، از دست خودم، از شلوار جین، دمپایی ابری، از فلافل و از تمام تست های 30 تایی کنکور ... از تی تاپ ها، از بیسکویت ها، از بانکهای خصوصی، از حساب های جاری، از اشکهای جاری، از این انزوا، از این عاشق منزوی، از فری کثیف، از قحط الرجال، از عرب، از نانسی عجرم، از دوبی، از دوره های آموزشی اش که هیچگاه نرفتم، از باب دیلان، از پرایزنر که فکر می کردم زن است، از کار، از سرکار رفتن به هر شکل و از کوکاکولا! حتی اگر علامت ثبت شده تجارتی باشد... دلم شادلی می خواهد، پرتقالش را، نه آن سیب موزها، نه آن سیب کیوی... می خواهم شاد باشم و شاد زندگی کنم، می خواهم بی دغدغه سفر کنم به هر آنجا که دلم می خواهد... دوست دارم روزی را در آن شهر متروک کنار نیروگاه چرنوبیل بگذرانم، شهری که مرا یاد تاتو می اندازد، سرد و روسی ... سرد و روسپی... شهری که در آن زندگی می کنم کوچه هایش پر است از روسپی هایی که نباید سنگسارشان کرد، مردم نمی دانند که سنگسار بد است... جامعه زنان چرا کاری نمی کند؟ ترشی هایتان با من، غیبت هایتان با من، آنچنان سبزی هایتان را پاک می کنم که مادربزرگ لنگ بیاندازد ...جامعه مردان به گوش باشید و به هوش! وقت آن فرا رسیده است که گلگشت هایتان را به من بسپارید ... من از عهده همه خیابانها و مخ زدن ها، مخفی کاری ها، دور زدن ها بر می آیم، نگران نباشید! شما بروید و تحریم کنید، بروید به تغییر ساعت بانکها رسیدگی کنید، بروید ببینید این اکبر گنجی اکنون کجاست و چه بر سر این انجمن اسلامی دانشگاهمان آمده است، ببینید چرا عکس دکتر را آتش می زنند، ببینید این ابراهیم نبوی چرا اینقدر اوا حرف می زند ... به حرفهای کوروش علیانی توجه کنید و بدانید که گوگل با این تکنولوژی های جدید چه می کند، شهاب 3، سایت پرتابش، جنگ الکترونیک را بشناسید، ایران را بسازید ...
وام مسکن را فراموش نکنید، تا اردی بهشت تمدید شد، به فکر باشید که اگر تحریم شدیم بایستیم و وطن مان را به بیگانه نسپاریم، انرژی هسته ای، و آگاه باشید که اگر از کار بیکار شدید PMBOK بدانید، در مصاحبه ها به درد می خورد، به بن بست نرسید وقتی مشکلات بر دوشتان سنگینی می کند، به فکر المک گاز هم باشید که من املایش را درست نمی دانم، مراقب باشید که داستان های باغ مظفر را باور نکنید، همه اش فیلم است، این اختلاف طبقاتی مال طاغوتی هاست، چیزی به کنکور کارشناسی ارشد نمانده است، بخوانید، دکترای شریف هم که گذشت، امید دارم دوستانی که دادند خوب داده باشند!
دیگر بهار دلکش رسیده است و دل به جا نیست، آن هم از آن رو که دلبر دمی به فکر ما نیست، به فکر اجاره اتان باشید ای اجاره نشین ها، پس انداز کنید، متاهل ها هم بچه پس بیاندازند، دیگر کنترل جمعیت بس است، سریال نرگس هم خیلی وقت است تمام شده، دیگر پای تلویزیون هایتان به انتظار پخش مجدد داستان زهرا و علی قشو ننشینید، سی دی هایش را هم بشکنید، مانا نیستانی چه شد؟ روزنامه غرب کی چاپ خواهد شد؟
عزیزم، بهار است کی میایی؟ درخت سیب خانه زد جوانه، روی هر شاخه پرستو کرده لانه، کی میایی؟ از هر کوچه صدای پایت می آید، دل می گوید یارم می آید، آنکه بود همسایه دیوار به دیوارم می آید ...
بهار است کی میایی؟ رو هر شاخه کبوتر دانه دانه، کنار هم نشسته اند عاشقانه، کی می آیی؟
از توی کوچه بوی یاس و مریم و سنبل می آید، از ده بالا صدای چهچهه بلبل می آید، می گوید: باز هم بهار است، هوا هوای یار است، دل من بی قرار است، آخر داری می آیی دوباره (ست)
چرا به حرف این بلبل ده بالا گوش نمی دهی؟ حق با اوست، افکار شبانه من و پریشانی این چند ده ساله ام که موقتی است به درد تو نخواهد خورد ...
باور کن که این دومین باری است که من به دنیا آمده ام، دفعه قبلی هم به همین منوال گذشت و هیچ عایدی برای آخرتم نداشت، نمی دانم به معاد اعتقاد داری یا نه! نمی دانم مسلمانی یا نه!
اما می گویمت که بشنوی و صبح تا شب آزارم ندهی، دنیا به دیوانه نیاز دارد، این همه عاقل، بس که سهل، زیاد هم دارد، بگذار ما هم از آن دسته باشیم که چند تخته اشان کم است! از دست من فرار نکن ...
یک کاناپه نرم و راحت، یک کاسه بزرگ پر از بادام هندی، یک چای ساز دم دست و یک جعبه 24 تایی آبجو، یک سینمای خانگی، ترجیحا سونی، یک دنیا دی وی دی، یک آئودی تی تی در پارکینگ، یک هلی کوپتر شخصی، یک ویلا که این هلی کوپتر در آن بنشیند، یک کازینوی شخصی، چند کارخانه کوچک در حد جنرال موتورز، چند صد میلیارد دلار در حساب بانکی سویس، کارخانه نستله، یک بربری پزی شخصی و یک انبار عود برای یک زندگی آسوده کافیست، چرا زیاده خواهی می کنی؟ چرا ناشکری می کنی؟ نیما شکری هم که برگشت! دیگر چه می خواهی از این زندگی؟! من با همین کمی که گفتم دارم سر می کنم ... قانع باش ...


خودخفن بینی





من این عکس رو از خودم بیشتر دوست دارم! این عکس توسط استاد سجادی فر (بابای رها)
در دالان سیاهچال سریال امام علی در زیر نوری که از یک روزنه باریک می تابید گرفته شده است.


زمانی که گرم آفرینش هستی ...



گاه هوس می کنم بیایم
آرام آرام ...
از لابه لای گیسوانت بخزم
بی صدا ...
دستانم را دور گردنت حلقه کنم
با احتیاط ...
انگشتانم را روی چشمانت بگذارم
نرم ...
تا به من بگویی من کیستم ...


Friday, December 29, 2006

یلدا بازی پیش از موعد!



هفت هشت ده روزی میشه که این بازی شب یلدا رو دیدم و اعترافات دوستان و آشنایان و غریبه ها رو خوندم. تا اینکه دیشب وبلاگ مهدی
رو خوندم و کلی هم خندیدم. مهدی لطف کرده و منم دعوت کرده. منم از اونجایی که "من به تو نه نمی گم" "نه به تو نه نمی گم" مثل بچه های خوبِ حرف گوش کن می گم چشم!
البته به این موضوع هم باید توجه داشت که کسایی که اینجا رو می خونن مشخص ان و تقریبا چیزی نیست که ندونن، آمما من تلاش خودم رو می کنم.

ا.و.ل:برای اینکه پایه ام قوی بشه دو سال پیاپی رفتم کودکستان و یادمه که یک بار با یه دختری دعوام شد و چسب مایع خالی کردم تو چشش! از اونجایی که خاله ام مدیر کودکستان بود به خیر گذشت!!!

د.و.م: من کلا از بچه گی نابغه فراخ رفتار بودم. یادمه هنوز کلاس اول نمی رفتم که کتاب تاریخ و مدنی سال پنجم به علاوه یه سری رمان جنایی جزو سرگرمی های من بود. کلاس اول که رفتم مشق نوشتن برام خیلی زور داشت و احساس می کردم مسخره است که حتما باید با مداد، روی خط، نقطه ها جدا جدا و کلا مشق نوشت. نهایتا مامانم گولم می زد و بحث مسابقه رو میون می کشید، منم برای اینکه کل رو بخوابونم مشق می نوشتم!

س.و.م: از همان سالها عاشق پیشگی در وجودمان وول می زد ... شب یلدای دو سال آینده رو اگه تخصیص بدین به این موضوع می تونم یک یک براتون تعریف کنم. کلا من بچه مثبت به دنیا اومدم و بودم و هستم و خواهم بود...
در راستای همین بچه مثبتی کلاس اول دبستان توبیخ شدم. چون تو دفتر دوستم در جهت آشنایی بیشتر ایشون جملات بابا انار دارد و سارا کتاب دارد و ... رو اصلاح کرده بودم و به جای انار و کتاب و ... واقعیات زندگی رو جایگزین کرده بودم.

چ.ه.ا.ر.م: عادت دیر رفتن و نرفتن به کلاس و سر کار و حتی گاهی Date از قدیم در بیولوژیک ما جا خوش کرده، مال این روزها نیست. دوران راهنمایی و دبیرستان اینقدر با پرونده تهدیدم کردن که نهایتا خسته شدن. سال چهارم 5 نفر بودیم که شریف قبول شده بودیم، بعد از اعلام نتایج رفته بودیم مدرسه و شریفی ها!!! یک جا ایستاده بودیم که مدیرمون اومد. قبولی من با اون سابقه درخشان اینقدر براش عجیب بود که هول شد و فقط به من تبریک گفت!

پ.ن.ج.م: از اونجایی که درس خوندن برام خیلی اهمیت داشت و در دانشگاه هم به این موضوع خیلی رسیدگی می کردم، سر امتحان میان ترم زبان متمم با دکتر م.بخیرنیا حین خواندن درک مطلب خوابم برد و بیدار که شدم ورقه رو دادم و رفتم آمفی! تمرین شارمین و دوستان. اقتصاد خرد و کلان رو هم به ترتیب میان ترم و پایان ترمش رو ندادم و جفتش به امتحان مجدد منجر شد. نمی دونم کدوم یکیشون بود که دکتر چمران زنگ زد اتاق گروه تیاتر و گفت که: "شما بالاخره این امتحانتون را چیکار می خوایید بکنید؟" منم رفتم تو اتاقش امتحان دادم!

اینم پنج تای من، امیدوارم که جدید بوده باشن که می دونم نیستن! آمما در ارتباط با دعوت پنج نفر! کسی نیست آخه! من فقط همین ایمورتال
رو دعوت می کنم (آبی اما گرم هم اگه دوست داشت)، بقیه دعوت شدن و نوشتن و تموم شد. خدافظ


خوب می دانی



دست به کمر ایستاده ای ...
پشت کرده ای به من و آفتاب را می نگری ...
دارد غروب می کند ...
غروب زیباست ...
تا نهایت هر آنچه فهم از زیبایی ...
به زیبایی تو ...

خورشید را از رو بردی ...
مرا هم ...
به اصرارت پشت ابری پنهان می شوم
...
باشد
...
غروب می کنم

به طلوع و غروب آفتاب عادت می کنی
حین روزمرگی هایت، هر دومان را فراموش می کنی
آفتاب را، بس که می تابد
مرا، بس که باید ...
بس که می خواهی ...
بس که نیستم!

هوس تابیدن دارم
یک بار دیگر ...
عینک ات را اگر برداشتی
اگر چشمانت را مقابل چشمانم گذاشتی
خواهی دید که چه روزهایی از من ساخته خواهد شد
آفتاب نیستم، شب و روز می تابم ...
خوب می شناسی نوازش شبهای مرا
خوب می دانی غروب نمی کنم مگر تو اراده کنی ...


Tuesday, December 26, 2006

بی تعارف



صورتک گذشته
ای تعارف عشق
ای حزن سنتی ...
خورده بر خامه صورت من!

ای حضور مادر
ای صدای کودکی
و اکنون ای گذر زمان ...

عشق تو حرف نمی زند
نزدیک به سکوت ...
نزدیک به خفگی ...

کسی نمی داند چند هزار سال است که دستهایم به آغوشت نکشیده اند!
پلک هایت مخفی و چشمانت بارانی ...
خسته ای ... خسته ...
سال هایی که می گذرند حق تو را باز پس خواهند گرفت!

ای تو ...
سرگذشت پر بلای من
ای تو ...
متفاوت من
غم را کف دستم مگذار
نزدیکم به آخر دنیا
ای تو ...
فراموشت نخواهم کرد

ای تو ...
ترانه قدیمی من
ای تو ...
متفاوت من
نزدیکم به دنیا
ای تو ...
فراموشت نخواهم کرد


Wednesday, December 20, 2006

...




Don't die for anything less than the best of, everyone settles for the rest not the best of, and I will die for no less than the best of life…


Tuesday, December 19, 2006

وقتی یکی ... شاید از من ... خوشش آمد


از اینکه حرفم را نمی فهمید خوشم آمد
از اینکه شکست و نشکستم و گذشت خوشم آمد
از اینکه شکستم و نشکست و گذشتم خوشم آمد
از اینکه شخصیتش مال کوچه و خیابان بود خوشم آمد
از اینکه گیج و منگ و مهربان بود خوشم آمد
از بلاتکلیفی سمج اش خوشم آمد
از بلاتکلیفی سبکسرانه ام خوشم آمد
از اینکه کلمه ها را غلط می گفت خوشم آمد
از حواس پرت اش، گرفتن نفس اش، گم شدنش خوشم آمد
از مکث های طولانی قبل از حرف زدنش خوشم آمد
از اینکه از خودش خجالت نمی کشید خوشم آمد
از اینکه از خودم خجالت کشیدم خوشم آمد
از اینکه از او می ترسیدم خوشم آمد
از اینکه رفت و رفتم و هیچ نیست خوشم آمد
از اینکه گاهی با نگاهش در آغوشم کشید خوشم آمد
از اینکه هی با خودش جنگید خوشم آمد
از اینکه روز آخر حرف مرا فهمید خوشم آمد


اگر به دنبال من می گردی...



هیچکدام از اینها من نیستم!


آیدین‌جان، خسته نباشی! ابتکار منحصربه‌فردت را با افتخار و به نام ایران ثبت می‌کنیم. خوب می‌دانم آدم‌هایی مثل من که اتفاقا خیلی هم شمارمان انبوه است، چه در این مملکت باشیم یا نباشیم هیچ فرقی نمی‌کند، و از آن بالاتر چه نفس بکشیم چه نکشیم، هیچ اتفاق خاصی برای هیچ‌کس جز خانواده‌هامان نمی‌افتد. ولی تو صبور باش، شور و هیجانت را نگهبانی کن، و به امروز کثیف ایران نگاه مکن. این دیار ویران به تو و چون «تو»هایی بسیار نیازمند است، حتی اگر هزار‌ها کیلومتر از این خاک فاصله بگیرید!



دیروز تولد بابای البالو بود...خیلی دوسش دارم... من خسته از دانشگاه امدم رفتم تو اتاق مونا یکم بخوابم باز این آیدین امد بالا ...خودمو زدم به خواب که بره...مونا هم همینطور...اونم سریع کنار من رو تخت دراز کشید که مثلا ما خوابیم...یهو دیدم آیدین امد خودشو به زور بین ما جا کرد...
یه دو دقیقه به روی خودمون نیاوردیم تا روش کم بشه ...یهو پاشد داد زد ای گه شنمه (تشنمه)....مامانش امده بالا اروم میگه آیدین ساکت باش مگه نمی بینی زن دایی و خاله خوابیدن...آیدینم هی داد و بیداد که گه شنمه...مامانش میگه بیا بریم پایین میگه نه همینجا...اخر با جیغ و داد و دعوا بردش پایین...من و مونا هم همینطوری خواب بودیم...


من به ترتیب فیلما رو تجزیه وتحلیل می کنم ولی آیدین می گه مزش به اینه که ترتیب نداشته باشه.اولین فیلم شیلپا در سال1993فیلم بازیگر بود که شاهرخ خان و کجول بود.(کجال-کاجال-هرچی دوست دارید)



الان چن روزه یاد این صحنه می افتم بی اختیار خنده ام میگیره شدید !! آیدین با آیدا دعواش شد !! یهویی وسط دعوای لفظی آیدین با تمام خشمش سر آیدا داد زد و گف ... می دونم الان داری فک میکنی من پفیوز احمقم !!


روستای کلا در بالای کوه کلا واقع شده است. 5 کیلومتر انتهایی راه ارتباطی کلا مسیر پر پیچ و خم و گردنه ای موسوم به چم چمی است که به هنگام بارندگی به دلیل لغزندگی غیر قابل استفاده است. روستای کلا محصور میان کوه های کلا ، کوه کمر پشت ، کوه اندرک است. روستاهای اطراف کلا عبارتند از آیدین، درمزار، پایین زنگت هستند.


زیر تخت کتابی افتاده:
- «من چی؟»
- «شما طوفانید.»
سورمه گفت:«اول خودم باهاش نابود میشم .این طور نیست؟»
ایدین گفت:«نه.چون طوفان هیچ وقت نابود نمیشه.»
سورمه گفت:«من یک زنم.»
آیدین گفت:«غوغا.»


تا یه روز تو بلاگ آیدین خوندم که نوشته بود" از کسایی که خدا رو سعی دارن اثبات کنن متنفرم و از اونایی که می خوان اثبات کنن وجود نداره متنفر تر"...اولش نمی خواستم اعتراف کنم که من احمق تر از دوستم هستم اما یه روز وقتی جمله آیدین رو براش گفتم هر دوخندیدیم ودیگه هرگز راجع به خدا بحث نکردیم ...!!!



آیدین با توئم،به نظرت منم مقصرم؟ابلهانه نیست؟مرد ان بود که چرخ زیرین اسیابان باشد؟



دارم دنبال ایدین میگردم توی زندگیم میگردم اگه نباشه پدر عباس معروفی رو در میارم با این سمفونی مردگانش.....


من همان عاشق منزوی ام ...


وقتی تو از دلم می گویی...



دلم قهوه خوشبوی تلخ و بی شیر و شکر می خواهد... در کافه ای تاریک... که تمام دلتنگی هایم را حل کند...
دلم می خواهد من باشم روبروی تو... آن سوی میز... که ته سیگاری را با تمامِ دوستت دارم له کنم... تا خدای نکرده چیزی از زبانم نپرد...

دلم می خواهد باشی...
دلم می خواهد باشی...

دلم سبکی میخواهد... مثالِ خوابیدن روی آب... مثالِ رسیدن به آخرِ هستی...
دلم سرگیجه می خواهد... مثالِ اول و آخر مستی...

... ادامه ندادی
گفتم: دلم دیگر چه می خواهد؟
گقتی: بقیه اش گفتنی نیست ... نیست!


خط به خط ...



خط به خط ...
یکی خواند ...
چه آرامشی دارد زمستان، وقتی بدانی تن پرنده ای گرم است ...
فقط خط به خط ...


خط به خط ...



خط به خط ...
خیال ِ بوسه های تو بر عطر تنم که داغ آن بماند بر پلک های بسته ام ...
فقط خط به خط ...


Sunday, December 17, 2006

...



پری روز خیلی عصبانی شدم از دستت ... مراقب باش نشکنی ...


Wednesday, December 13, 2006

I know/You Know



... I know one thing!
I was yours to begin with ...
And You were mine ...


Monday, December 11, 2006

True/False



Someone once said:

If you want something very badly, set it free!
If it comes back to you, it’s yours forever!
If it doesn't, it was never yours to begin with!

Sunday, December 10, 2006

از حافظ و از شیراز ...



زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید





<br /><bgsound src="http://www.npf.ir/arc2/Noori%20-%20Jing%20o%20Jing%20e%20Saz%2064.mp3"><br />

Saturday, December 09, 2006

اگر می روی، اگر می مانی



تو می روی
خون از دل می رود
تو می روی
همه چیز می رود
ابر ِ آسمان می رود
برفِ کوه ها می آید
کاروان ها به راه می افتند
گلی پژمرده می شود
گلی می میرد
و تو می روی

نه ارزان زندگی می کنی، نه آسان ...

این گونه نگاه نکن مرا
من درک می کنم، می فهمم
تو سردت است ...
تو سردت است ...


آسان نیست ...
این یک دروغ است
بیرحم ...
خونخوار ...
پیر ...
این یک دروغ پیر است

دروغی نرم
دروغی داغ
مانندِ خمیر نان گرم و تازه ...

با چشمهای خیس از قلب آن آهوی زخمی می گذرم
جیب هایم پر از خاکستر گرم است، به جا مانده از عطش تو
در نشانی هایی که من می پرسم کسی زندگی نمی کند
و کسی را نمی یابم که بپرسم

همه چیز مانند سوختنِ یک دروغ ...
مانند لو رفتن ِ یک رویا ...
تنها بودن انسان را به انسان می فهماند
و من فهمیدم
و از قلب یک آهوی زخمی گذشتم

آینه ام را شکستم
عکس ها را پاره پاره کردم
در رویا آب دیدم، روشنی
که با تاریکی می جنگید
جیب هایم پر از خاکستر گرم بود
می سوخت ...
صبح می شد و
تمام دنیا در قلب آهوی زخمی می گریست

چیزی بود، چیزی...
چیزی که مرا می کشید
جدا می کرد از دغدغه شب
می برد به روزهای دور
گمراه می کرد و می برد
به آتش ...
به درد ...
و سپس برای درمان زخمهایم، پشت در به انتظار می ایستاد

بمان با من
رها نکن
باشد ...
زخم بزن
باشد ...
اگر دردم می آید
باشد ...
اگر دروغ است
بمان ...

من هستم ...
جایی که عشق هست، من هستم
اگر تو نباشی هم، من هستم
باران می آید
خیس می شوم
و خیس می شود هر آنچه خیس شدنی
ترانه هایم را می خوانم و از مقابل خانه اتان می گذرم

می شناسند مرا
از بوی آتش و ردپای باران می شناسند مرا
می دانند
دروغ هایشان را من می خرم، فقط من
نشانی ات را که می پرسم
کسی آنجا نمی نشیند
و
کسی نیست تا که من می پرسم ...


Wednesday, December 06, 2006

تو که نبودی ...



تو که نبودی، من ...

به سینما رفتم
تمام فیلم های هنرپیشه مورد علاقه امان را دیدم
تو که نبودی
در کنسروهای خالی
گل کاشتم

کفش هایم را واکس زدم
صبح با طلوع آفتاب بیدار شدم
شب تنهایِ تنها به انتظار ستاره ها ماندم

تو که نبودی، من ...

اجاره ام را دادم
پیجامه ام را پوشیدم
خبرها را خواندم

تو که نبودی، من ...

سیگار کشیدم
سرفه کردم
عکس هایمان را نگاه کردم
ترانه های جدید گوش دادم

تو که نبودی، من ...

بیدار شدم
غصه خوردم
زخمهایم را بستم
تقویم ها خریدم
هر روز یک برگش را کندم
جدایی دیوانه را

تو که نبودی، من ...

پیراهن ِسفیدم را اتو کردم
شعر نوشتم
از گلفروش گل رز خریدم

سرنوشت به پیشانی مان این گونه نوشت
نمک ِ دریا بر لبانمان خشک شد
همچون جوانی ِ ناکام مان ویران شدم

تو که نبودی، من ...

نتوانستم صدایت بزنم این گونه فریاد زنان
نتوانستم رویت را ببینم در روزهای دیدار
نتوانستم دستت را بگیرم
دلت را
نتوانستم در آغوشت بگیرم تا بمیرم

تو که نبودی، من ...

درها را بستم
پنجره ها را باز کردم
روی تختم بیدار شدم
روی کاناپه خوابیدم

زیاد نشنیدم
زیاد نگفتم

هم بودی ...
هم نبودی و با خود برده بودی
نیمی ار وجود مرا
نیمی از وجودم
یعنی انسان بودنم را
یعنی سوی چشمم را
یعنی جانم را

نیمی از ترانه ها
نیمی از دلِ خونم را

حالا بی تو
حالا بی نفس
بی کس

نیمی از صدایم
نیمی از وجودم
تمام وجودم

ستاره ها اگر باز هم همانجا هستند
نوشته هایت اگر باز هم در همان دفتر
پنهان از چشم ها هستند
بگذر...
از خدا... از تقدیر... از سرنوشت...
بگذر...
بگذر خدا...
می گذری؟!

تو که نبودی، من ...

از جلوی ویترین ها گذشتم
در ایستگاه اتوبوس به انتظار ایستادم
با گداها حرف زدم
برایشان ژاکت خریدم
کتاب ها دیدم و خواندم

تو که نبودی، من ...

اصلا گریه نکردم
اصلا امیدم را سیاه نکردم
آب را گل نکردم

این گونه ایستادم
در این میان
ایستادم ...
اکنون اینجا ... دختر آفتاب!
اکنون اینجا ... دختر مهتاب!
بی آنکه بشکنم
بی آنکه خجالت بکشم
و بی آنکه فراموش کنم ...

تو که نبودی، من ...

عکس ات را به نقاش کنار خیابان دادم
مثل همیشه در ِ یخچال را با پایم بستم
اسمت را بر دیوارها حک کردم
اسمت را کنار اسمم نوشتم
بی آنکه فراموش کنم
... خجالت بکشم
... بترسم

در هیاهوی هر ترنی که می گذشت
به آینه نگاه کردم
تو که نبودی، من ...
پرده ها را نکشیدم
به پشت سرم نگاه نکردم
میان سربه زیر ها نرفتم

این گونه رها کردی... این گونه رفتی... این گونه زندگی کردیم...
زندگی کردم
تو که نبودی ...