نصیحت
حال و روزم را از خواندن نوشته هایم می بینی ... اما شبم را که نمی دانی ...
من برایت می گویم، می دانم که حتی حال و روزم را نمی دانی ... چه برسد به شبهایی که در انتظار اعدام صدام به سحر نمی رسد ... هرگز فراموش نمی کنم آن لحظاتی را که در کودکستان، در روی مینی نیمکت ها، آرزوی به دار آویخته شدن این دیکتاتور را به ثانیه می شمردم ... خدا را صد هزار مرتبه شکر که شمردن بلد بودم ... 662256000 ثانیه را شمردن، آن هم این همه سال، کار آسانی نبود! خدایم را سپاس می گویم که به من این توفیق را عنایت نمود که این لحظه را ببینم و سپس از دنیا بروم ...
دنیا... دنیایی که این روزها بسیار سنگین تر بر روی دوشم می چرخد ... افتخاری! بس است دیگر... نخوان! جان آن مادرت نخوان! بگذار سندی بخواند، بگذار به ما که به آبادان می رویم خوش آمد بگوید، به ما که توریست ایرانی هستیم، به ما که به آبادان، شهر هنرمندان (مثال: بهنام هدایتی پتو) می رویم ! خسته ام از دست تو، از دست خودم، از شلوار جین، دمپایی ابری، از فلافل و از تمام تست های 30 تایی کنکور ... از تی تاپ ها، از بیسکویت ها، از بانکهای خصوصی، از حساب های جاری، از اشکهای جاری، از این انزوا، از این عاشق منزوی، از فری کثیف، از قحط الرجال، از عرب، از نانسی عجرم، از دوبی، از دوره های آموزشی اش که هیچگاه نرفتم، از باب دیلان، از پرایزنر که فکر می کردم زن است، از کار، از سرکار رفتن به هر شکل و از کوکاکولا! حتی اگر علامت ثبت شده تجارتی باشد... دلم شادلی می خواهد، پرتقالش را، نه آن سیب موزها، نه آن سیب کیوی... می خواهم شاد باشم و شاد زندگی کنم، می خواهم بی دغدغه سفر کنم به هر آنجا که دلم می خواهد... دوست دارم روزی را در آن شهر متروک کنار نیروگاه چرنوبیل بگذرانم، شهری که مرا یاد تاتو می اندازد، سرد و روسی ... سرد و روسپی... شهری که در آن زندگی می کنم کوچه هایش پر است از روسپی هایی که نباید سنگسارشان کرد، مردم نمی دانند که سنگسار بد است... جامعه زنان چرا کاری نمی کند؟ ترشی هایتان با من، غیبت هایتان با من، آنچنان سبزی هایتان را پاک می کنم که مادربزرگ لنگ بیاندازد ...جامعه مردان به گوش باشید و به هوش! وقت آن فرا رسیده است که گلگشت هایتان را به من بسپارید ... من از عهده همه خیابانها و مخ زدن ها، مخفی کاری ها، دور زدن ها بر می آیم، نگران نباشید! شما بروید و تحریم کنید، بروید به تغییر ساعت بانکها رسیدگی کنید، بروید ببینید این اکبر گنجی اکنون کجاست و چه بر سر این انجمن اسلامی دانشگاهمان آمده است، ببینید چرا عکس دکتر را آتش می زنند، ببینید این ابراهیم نبوی چرا اینقدر اوا حرف می زند ... به حرفهای کوروش علیانی توجه کنید و بدانید که گوگل با این تکنولوژی های جدید چه می کند، شهاب 3، سایت پرتابش، جنگ الکترونیک را بشناسید، ایران را بسازید ...
وام مسکن را فراموش نکنید، تا اردی بهشت تمدید شد، به فکر باشید که اگر تحریم شدیم بایستیم و وطن مان را به بیگانه نسپاریم، انرژی هسته ای، و آگاه باشید که اگر از کار بیکار شدید PMBOK بدانید، در مصاحبه ها به درد می خورد، به بن بست نرسید وقتی مشکلات بر دوشتان سنگینی می کند، به فکر المک گاز هم باشید که من املایش را درست نمی دانم، مراقب باشید که داستان های باغ مظفر را باور نکنید، همه اش فیلم است، این اختلاف طبقاتی مال طاغوتی هاست، چیزی به کنکور کارشناسی ارشد نمانده است، بخوانید، دکترای شریف هم که گذشت، امید دارم دوستانی که دادند خوب داده باشند!
دیگر بهار دلکش رسیده است و دل به جا نیست، آن هم از آن رو که دلبر دمی به فکر ما نیست، به فکر اجاره اتان باشید ای اجاره نشین ها، پس انداز کنید، متاهل ها هم بچه پس بیاندازند، دیگر کنترل جمعیت بس است، سریال نرگس هم خیلی وقت است تمام شده، دیگر پای تلویزیون هایتان به انتظار پخش مجدد داستان زهرا و علی قشو ننشینید، سی دی هایش را هم بشکنید، مانا نیستانی چه شد؟ روزنامه غرب کی چاپ خواهد شد؟
عزیزم، بهار است کی میایی؟ درخت سیب خانه زد جوانه، روی هر شاخه پرستو کرده لانه، کی میایی؟ از هر کوچه صدای پایت می آید، دل می گوید یارم می آید، آنکه بود همسایه دیوار به دیوارم می آید ...
بهار است کی میایی؟ رو هر شاخه کبوتر دانه دانه، کنار هم نشسته اند عاشقانه، کی می آیی؟
از توی کوچه بوی یاس و مریم و سنبل می آید، از ده بالا صدای چهچهه بلبل می آید، می گوید: باز هم بهار است، هوا هوای یار است، دل من بی قرار است، آخر داری می آیی دوباره (ست)
چرا به حرف این بلبل ده بالا گوش نمی دهی؟ حق با اوست، افکار شبانه من و پریشانی این چند ده ساله ام که موقتی است به درد تو نخواهد خورد ...
باور کن که این دومین باری است که من به دنیا آمده ام، دفعه قبلی هم به همین منوال گذشت و هیچ عایدی برای آخرتم نداشت، نمی دانم به معاد اعتقاد داری یا نه! نمی دانم مسلمانی یا نه!
اما می گویمت که بشنوی و صبح تا شب آزارم ندهی، دنیا به دیوانه نیاز دارد، این همه عاقل، بس که سهل، زیاد هم دارد، بگذار ما هم از آن دسته باشیم که چند تخته اشان کم است! از دست من فرار نکن ...
یک کاناپه نرم و راحت، یک کاسه بزرگ پر از بادام هندی، یک چای ساز دم دست و یک جعبه 24 تایی آبجو، یک سینمای خانگی، ترجیحا سونی، یک دنیا دی وی دی، یک آئودی تی تی در پارکینگ، یک هلی کوپتر شخصی، یک ویلا که این هلی کوپتر در آن بنشیند، یک کازینوی شخصی، چند کارخانه کوچک در حد جنرال موتورز، چند صد میلیارد دلار در حساب بانکی سویس، کارخانه نستله، یک بربری پزی شخصی و یک انبار عود برای یک زندگی آسوده کافیست، چرا زیاده خواهی می کنی؟ چرا ناشکری می کنی؟ نیما شکری هم که برگشت! دیگر چه می خواهی از این زندگی؟! من با همین کمی که گفتم دارم سر می کنم ... قانع باش ...

