دروغ و راست
من تو را هیچ دوست نداشتم ...
ترانه هایی که در عصرهای خسته خواندیم را دوست داشتم
خنده ات را به گل و شباهتت به گل را دوست داشتم
ستاره ها را دوست داشتم
که شبهای بهار در چشمانت می ایستادند
من تو رو هیچ دوست نداشتم ...
مرا در نیمه راه تنها گذاشتنت را دوست داشتم
گریه را، وقتی فراموشم می کردی دوست داشتم
ایستادن را، وقتی تنها شدم دوست داشتم
افتادنم را، هر بار که به یادت می افتادم دوست داشتم
مثل نان، بی تو بودن را دوست داشتم
مثل آب در عطش تابستان، انتظار صدایت را دوست داشتم
بعدازظهرها مثال باران، شبها مثال طوفان دوست داشتنت را دوست داشتم
من تو را هیچ دوست نداشتم ...
به پرنده ها ترانه آموختنت را دوست داشتم
پری وار حرف زدنت را
یگانگی نام بهار، به فروردین یادآوری کردنت را
زخمهایم را، وقتی می شکستم
بچه هایی که فال می فروختند را
ترانه هایی که از سر جنون سر داده می شد را
بردن هایت را، وقتی می باختی دوست داشتم
به آتش افتاده ام، مثل گل به دریا
من عطش را دوست داشتم وقتی می سوختم
من تو را هیچ دوست نداشتم ...
یک شب یک آهو به دلت نشست
یک شب مثل شعر
در شعله یک کبریت
در میان دنیا
در صدای بی کسی
در سپیده صبح
در بی نوایی یک آه
در چشم گریان یک انسان
با قدرت فرح بخش یک دعا
با ترس شعله یک آتش
بیشتر از انجیر، زیتون و ... دل
بیشتر از گل
بیشتر از امید کوتاهم
بیشتر از ترس
بیشتر
از
ت
و
...
...
...
من تو را هیچ دوست نداشتم ...
رفتن را، وقتی رفتی دوست داشتم
زندگی را، وقتی آمدی دوست داشتم
ماندنت را دوست نداشتم
می ترسیدم گرفتارت شوم
تبسمم را دوست داشتم
وقتی دست تکان می دادم پشت سر ترنی که تو را با خود می برد
برف که بر کوهها نشست، عظمت مردنت را دوست داشتم
وقتی خواستم تو را در خودم بکشم
من تو را هیچ دوست نداشتم ...