Wednesday, November 29, 2006

دروغ و راست



من تو را هیچ دوست نداشتم ...
ترانه هایی که در عصرهای خسته خواندیم را دوست داشتم

خنده ات را به گل و شباهتت به گل را دوست داشتم
ستاره ها را دوست داشتم
که شبهای بهار در چشمانت می ایستادند
من تو رو هیچ دوست نداشتم ...

مرا در نیمه راه تنها گذاشتنت را دوست داشتم
گریه را، وقتی فراموشم می کردی دوست داشتم
ایستادن را، وقتی تنها شدم دوست داشتم
افتادنم را، هر بار که به یادت می افتادم دوست داشتم
مثل نان، بی تو بودن را دوست داشتم
مثل آب در عطش تابستان، انتظار صدایت را دوست داشتم
بعدازظهرها مثال باران، شبها مثال طوفان دوست داشتنت را دوست داشتم
من تو را هیچ دوست نداشتم ...

به پرنده ها ترانه آموختنت را دوست داشتم
پری وار حرف زدنت را
یگانگی نام بهار، به فروردین یادآوری کردنت را
زخمهایم را، وقتی می شکستم
بچه هایی که فال می فروختند را
ترانه هایی که از سر جنون سر داده می شد را
بردن هایت را، وقتی می باختی دوست داشتم
به آتش افتاده ام، مثل گل به دریا

من عطش را دوست داشتم وقتی می سوختم
من تو را هیچ دوست نداشتم ...

یک شب یک آهو به دلت نشست
یک شب مثل شعر
در شعله یک کبریت
در میان دنیا
در صدای بی کسی
در سپیده صبح
در بی نوایی یک آه
در چشم گریان یک انسان
با قدرت فرح بخش یک دعا
با ترس شعله یک آتش
بیشتر از انجیر، زیتون و ... دل
بیشتر از گل
بیشتر از امید کوتاهم
بیشتر از ترس
بیشتر
از
ت
و
...
...
...
من تو را هیچ دوست نداشتم ...

رفتن را، وقتی رفتی دوست داشتم
زندگی را، وقتی آمدی دوست داشتم
ماندنت را دوست نداشتم
می ترسیدم گرفتارت شوم
تبسمم را دوست داشتم
وقتی دست تکان می دادم پشت سر ترنی که تو را با خود می برد

برف که بر کوهها نشست، عظمت مردنت را دوست داشتم
وقتی خواستم تو را در خودم بکشم

من تو را هیچ دوست نداشتم ...


Tuesday, November 28, 2006

گوش کن ...



یادت که می افتم... شاد می شوم
دلتنگ می شوی... می دانم

من تو را دوست دارم
کمی صبر کن...
می آیم...

تنهایی ... می دانم
به خوابت خواهم آمد...
تا آرام شوی ...


Monday, November 27, 2006

نابهنجاری مزمن



نابهنجار هم کلمه جالبی است. یاد تولدم می افتم، یاد زندگی ام که پر است از نابهنجاری ... از زاده شدنی نابهنجار که به گمانم صدای نابهنجاری هم داشت ... چه حوصله ای داشت خدا روز خلقتِ من! که هیچ نقص ندارد تراش قامت من! واقعا خدا را شکر! سپاس خدای را عز و جل! سه پاس که می کنید دست به هم می خورد و حمّالِ عزیز دوباره باید کارت ها را پخش کند ... چند می خوانی؟ 130 ... 140 ... 150 ... شلم! پس کارت های زمین را من برمی دارم. به نظرت جهار خال کنم یا نه؟ دستم خوب نیست، اما شلم خوانده ام و باید که منفی نخورم! آخر دوبل می شود ... 330 تا منفی! مگر می‌شود نيامده باز به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟ پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟! اگر یارم خوب بازی کند بازی را برده ایم... کاش می شد تقلب کرد... دستی نشان داد... یا اینکه ... احساس می کنم دستِ یارم هم خوب است و اگر درست بازی کنیم برده ایم ... حکم می کنم ... حکمم دل است... درست! کلیشه ای است اما خوب ده کارت دارم از دل ... آس، شاه، سرباز، ده و ... فقط بی بی دل دستِ من نیست. مهم هم نیست با اولین حکمِ لازم یا دومی کشیده می شود ... شاید هم نه! من خوش شانس ام، با دستهایی بدتر از این هم شلم کرده ام ... پس نگران نیستم ...


To Whom it May Concern!



نه سراغی بگیر ...
نه بپرس ...
نه بیا ...
نه برو ...
میشه؟!

همیشه حق با تو ...
صبر کن! میشه!؟
آره! حق با تو ...
خفه شو! میشه؟!

در به در دنبال من بگرد ...
التماس کن ...

Sunday, November 26, 2006

بهترین خبر



بهترین خبر همین حضور ِ توست ...


آخرین خبر



حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...
حالم بدِ... حالم بدِ... حالم بدِ...

Wednesday, November 22, 2006

عشق و مشق



مشق هام رو می نویسم
شبی ده بار ...


"عشق من
من تویِ هر کوچه به یاد تو خوندم
مگه میشه! بی تو باشم
نمی تونم! فکرت نباشم
اگه ترکم کنی من بی تو تنهام

عشق من
من بی بهونه باز عاشقونه خوندم
می دونم من بی تو تلخ روزگارم
دارو ندارم
اگه ترکم کنی
من بی تو تنهام

نگو یه روز می ری و پیشم نمیای دیگه
اگه اگه مثل قدیما منو نخوای دیگه
اما باز به یاد تو گریونه دلم دیگه
دیگه بعد تو عاشق نمی شم"


اما یاد نمی گیرم...
آخه همش حواسم پرت می شه...
یاد یه دختر کوچولو می افتم...
ناراحت که می شد... چشماش که پر می شد ...
سرش رو می انداخت پایین و بی صدا اشک می ریخت ...
دستش رو می گرفتم ... صداش می کردم ...
می گفتم غمگین نباش... آخه دلِ منم می گیره ...
هیچی نمی گفت ... بر میگشت و تو چشمام نیگا می کرد ...
ذوب می شدم ... خرد می شدم ... له می شدم ...
می فهمیدم که چقدر دوستش دارم ...
و می گفتم گور بابایِ هر چی مشق ِ ...

...



سربسته باش پيشانیِ شکسته
زِنْهاری که از اين خزان خسته می‌وزد
چيدن محبوبه‌های شب را
تنها به باد ياد خواهدداد.


سید علی صالحی

Saturday, November 18, 2006

پیش گویی



تو صاحب پسری خواهی شد که چشمانش شبیه چشمان من است.

Sunday, November 12, 2006

تک گویی های ماندگار 1



وقتی پلک هایم بسته شد نفسش گرفت
حالا می فهمم چرا همیشه لب هایش را روی چشمهایم می گذاشت
و نگاه می داشت ...
طولانی ...
نرم ...
ممتد ...

همیشه احساس می کردم ...
احساس می کردم نزدیک است که پلک هایم آتش بگیرد
بس که لبهایش داغ بود
طاقتم که طاق می شد پلک می زدم
لبهایش آنجا بود ...
نرم ...
عقب می رفت
انگشتانش را بر روی چشمانم می گذاشت
چشمانم یخ می بست
طاقتم که طاق می شد پلک می زدم
دستهایش آنجا بود ...
سرد ...
سرد ...
لطیف و کمی هم تر ...
پلک می زدم تا انتهای چشمانم یخ ببندد

پارچه سفید را تا بالای سرش کشیدند
طاقتم طاق شده بود
دویدم و کرباس را پس زدم
چشمانم را به لبانش چسباندم
همچنان داغ ...
همچنان نرم ...
هی پلک زدم
اشکهایم می ریخت و کرباس می مکیدشان
دستهایش را گرفتم
روی چشمانم گذاشتم
همچنان سرد ...
همچنان تر ...

سالهاست ...
چشمانم را که در آینه می بینم
ترک ترکِ آن سرد و گرم ِ آخر
هنوز روی نگاهم پیداست

...



تو دربه‌درِ بستنِ بند کفش وُ
گشودن راه وُ
خوابِ پياده
پياده‌ام کرده‌ای
ورنه من کی اهل اين همه دَنگ و فَنگِ بی‌دينِ زندگی بوده‌ام.


مرا همان مِهر خالص و خوابِ اندکم بس بود:
يک جرعه ... يکی شبنمِ تشنه از عطرِ نی
تا ابدالآباد برای قناری بخوانم وُ
خوابِ زن ببينم وُ
زندگی کنم.


من از اين پيشتر
هزاره‌های بسياری
همزاد حضرتِ سليمان وُ
اولادِ ملايک بوده‌ام.


ملخ به خوابت ببيند گندمِ دانا
که همين تو از بلاهتِ آدمی
باز دربه‌درِ بستنِ بند کفش وُ
گشودن راه وُ
خواب پياده
پياده‌ام کردی.


سید علی صالحی

Wednesday, November 08, 2006

تو مرا آن زمان ببین



بگذار درها بسته شوند
چشمه ها خشک شوند
دلم استراحتی بکند
دست هایم به سختی سمت سیگار بروند
سایه سنگین تاریکی بترکد
تو مرا آن زمان ببین
بگذار ماه در پشت کوهها بزرگ شود
باران ببارد بر دشت ها
خنده ها بر دهانت خشک شود
تو مرا ان زمان ببین
تنهایی چیست ...
بگذار خواب هایت خاکستر شود
پرنده ها از چشمانت پاک شود
تو مرا آن زمان ببین
بگذار موهایت سفید شود
ویرانه ها دوباره ویرانه شود
شیشه ها همه بشکند
تو مرا آن زمان ببین


من ماندم...



من ماندم و من
همه عاشق ها بزرگ شدند
دیگر کسی از دلتنگی و از دوست داشتن نمی نویسد
دیگر کسی به چرت و پرت های عاشقی توجهی نمی کند
یا بحث سیاست است، یا هنر، یا فلسفه و یا ...
من همچنان خستگی ناپذیر ِاین راهم
من همچنان برای دوست داشتن می نویسم
من همچنان دوست دارم
من همچنان دوستت دارم
تو که نمی دانم کیستی!
خودت هم نمی دانی کیستی!
بالاخره باید به دنیا وصل بود
نمی شود که ننوشت
خاطراتی پر از عشق و عاشقی دوستان دارم
دفتری ضخیم که پر است از روزهای خوبشان
قهرها و آشتی هایشان
همه بزرگ شدند ...


...



برنمی‌گردد اين رود
به مخفیِ خوابِ خويش،
برنمی‌گردد اين قافله، اين بدقول، اين دقيقه‌ها،
برنمی‌گردد اين
از هرچه رفته که رفته است:
کبوتر، کلمه، سکوت، ثانيه‌ها.


دختر، هی دختر!
تا مرگ سرگرمِ سراغِ تو از گرفتنِ پروانه و گندم است،
همين سطرِ مانده به لااقل را لااقل ...


سید علی صالحی


گفتگوهای ماندگار 1



- باران را بهانه نمی کنم که بهار بماند
آنجا پشت در ِ همیشه که برف ببارد ... ببارد ... ببارد
هنوز ... همیشه

- نه!
خیال نکنی برای تو نوشتم
خیال نکنی که دلتنگ شده ام برای تو
نه!
خیال نکنی خرفی دارم برای گفتن
می خواهم روز بگذرد
می خواهم آرام شوم

- خیال کن که نیستم
خیال کن که نبودم
خیال کن که خیابانها خیس نیستند
خیال کن که روز تمام شد
خیال کن که حالا بودن یا نبودنم هیچ فرقی ندارد
تو خیال کن
اما هیچ خیالی نیست

- خیالی نیست
هیچوقت نبوده
اما تا از نبودنش حرف می زنیم
بیدار می شود
خودنمایی می کند
مثل همین چند وقت پیش ها
که فکر کردم رفتنت را خیالی نیست
اما بود
زیاد هم بود
اعتراف کردم که
فکر نمی کردم خیالِ نبودنت این قدر سنگین باشد

- سنگین مثل پلک های تو دم ِخواب
سبک مثل این کار ِ دوستت دارم ِ دل ِ من
سنگین مثل دود سیگار کافی شاپ پاییز
سبک مثل دور شدن تو و من
سنگین مثل نگاهِ مغشوشِ باران
سبک مثل یک کلمه از زبانِ من

- سبک سنگین که می کنم
خواندن نوشته هایت را دوست دارم گویی
خوب می نویسی
جمله هایت گاهی به شدت دلم را خالی می کند
دوست دارم بگیرمت
بگیرمت
سفت
وقتی از پلک و شب و آرامش می گویی
دل را که اضافه می کنی
نابود می کند
این هوا
این فضا
این دوری

- دور دور
این من
این تو
و فعل ها هیچگاه برای ما صرف نشد

- برای ما جمع بسته نشد
همیشه فعل های تو مالِ تو بود و شد
فعل های من مالِ من ماند و ماند

- من می روم که تو بمانی
من ساکتم که تو بگویی

- خمار ِشنیدنم مگذار
خمار ِ ناتمامم مگذار
ادامه بده
ادامه بده

- ادامه من
در چشم های توست
در آن نگاه آخری
که گاهی هم تر می شود
...
خیالت را تا ابد در چشمهایم پنهان می کنم

- من می گویم چَشم
می گویم چَشم
چَشم
این چَشم های من
همان ادامه خیس
همان خیالی که گفتم نبود
باور کن
نیست
اما تو که میدانی


Monday, November 06, 2006

آبان



ورووجک به یاد من می افتد:

"اینجا بیمارستان آبان است
اسم مریض تخت بغلی نقی زاده است
2 تا ساختمان پایین تر کافه 78 است
نمی دانم چرا دارم این چیزها را اینطوری بالا می آورم
انجا سیگار توست ،که بی رنگ دود میشود
و چشمهای مرا خط خطی قرمز میکند
نمی دانم چرا دارم اینطور خفه می شوم
چرا دارم اینطور بیزار می شوم .....بیزارررررررررر"

راستی یادت رفت بگویی کمی پایین تر هم سفره خانه آبان است
ما چند نفر بودیم...
... ، ... ، تو ، ... و من
حتی یادم است یک بار رفتیم کتابخانه ... همان نزدیکی ها
اما دیگر خاطره ای ندارم نه از آبان نه از 78 نه از پاستا ... به همان بی مزگی پاستای آن روز دوستت ندارم ...


Saturday, November 04, 2006

یک سئوال!



پشیمان که نمی شوی، هان؟!
نتیجه بگیرم؟!
تصمیم بگیرم؟!
بشکنم؟!
نابود کنم؟!
پشیمان که نمی شوی؟!
.
.
.
جوابی نمی آید ...
پس پشیمان نخواهی شد گویی ...
خدانگهدار ...


خبر



خبر جدید!
ضریب مدیریت صفر شد ...
ضریب ریاضی هم کمتر شد ...

من موندم و زبان و ریاضی ِ ضریب پایین ...

ضریب من صفر شد ...
ضریب تو دو برابر شد ...

من موندم و ضریب دو برابر ِ تو ...


Thursday, November 02, 2006

تو دیگه چرا پیدات نیست؟!


معلوم هست کجایی؟!
خبری ازت نیست ... نه می نویسی ... نه پیدات می شه ... شاید رفتی سفر ... اون دور دورا ... هر کجا هستی کون لق آسمان! واقها برام مهم نیست که کجایی، فقط یکی از سرگرمی هایِ خوبم رو از دست دادم که اونم فراموش می شه ...
این روزا تنها یه نفرِ که مهمه، اونم خودش می دونه، یعنی من اینجوری فکر می کنم... یه نفرِ که فراموش نمی شه...


سارا می گه ...


کسایی که خودکشی می‌کنن آدمای باهوشی‌ان که به بیهودگی دنیا پی‌بردن ولی این‌قدر باهوش نیستن که برای این بی‌بازگشت هدفی پیدا کنن.


بخونش


دلم اون 27 ساعت رو می خواد که همه اش پیش هم بودیم... اون 27 ساعت که خیلی زود می گذشت ...هم حال خوشی داشتم و هم ناراحت امروز بودم که بخوام از اون روز به عنوان یه روز به هیچ عنوان تکرار ناپذیر یاد کنم ...
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
این فالی بود که برام گرفتی ... وصف الحال ما بود و من سرمست، اما بغض... بغض پدر سوخته که خیلی وقته با خوشی هام همراه شده مگه ول می کرد ... برای همین بود و هست که هر وقت بهم خوش می گذره دوست دارم بعدش بمیرم... خسته ام از تکرار یاد خاطره های خوب تکرار ناپذیر... این مردن لامذهب هم دوای خیلی از درداست... حداقل مشکلات منو که نود و نه درصد حل می کنه کاری به کار بقیه جماعت خدا ندارم ...
مگه ما دل نداریم ... نه نداریم! ما که خودمون خووووب می دونیم چی هستیم... دل داریم اما یه کم شکل ظاهریش فرق داره...3 روز من دنیا رو ندیدم... فقط تو بودی و من ... بدم نیست ها... این قدر آزادی... دیگه فکر حرفای و فکرای مردم رو نمی کنی ... حوصله ات که سر رفت دور می شی تا دلت تنگ شه ... بعد میای و من سفت بغلت می کنم ... حرف می زنیم ... فکر می کنیم... نقشه می کشیم ... فال می گیریم ... زندگی بدی نیست به جان خودم ...
وقتی تصمیم می گیری که بمیری بلافاصله زندگی زیبا می شه... چون هیچ مزخرفی ارزشش رو نداره که غصه اش رو بخوری ... جسور می شی ... قلدر می شی ... چون تا آخرش رو رفتی تو ذهنت ... خوبه آدم همیشه اینقدر ذهنش رو آزاد کنه...
شاید این جمعه بیاید... شاید ...
پرده از چهره گشاید... شاید ...
مست، بی سر و بی پا و بی دست
نگفتم که تاثیر بذاره روت... اما می ذاره... لوس بازی نیست... تهدید نیست... سرنوشتِ نزدیکِ منه... کاشکی همسایه ما می شدی...