Monday, October 30, 2006

تبریک


اِه، راستی امروز دومین (اگه اشتباه نکنم!!) سالگرد ازدواج دو نوگل خندان باغ زندگی، ورووجک و آقای نجاره. مبارکشون باد ...

ما می توانیم ...


امیدوارم که درست تصمیم بگیری، می دونم سخته، خیلی بزرگه، اما خوب تو هم استعدادش رو داری ...
شاید این حرف عصبانیت کنه، ولی می گم، می دونم آخرش اونی که من می خوام می شه ...
پس بیخود خودت رو اینقدر اذیت نکن ... آروم باش و زیاد به خودت و دنیات سخت نگیر...

Saturday, October 28, 2006

دوستان


دوستان خوب
دوستان قلقلی
دوستان مهربان
دوستان شعور فندقی
دوستان کوچک
دوستان نقطه
دوستان هیچ
دوستان اجباری
دوستان دستمال کاغذی
دوستان منفور
دوستان موقتی
دوستان دائم
دوستان سوراخ
دوستان پاره
دوستان بیچاره
دوستان خوش ذوق
دوستان جامد
دوستان مدعی
دوستان کثیف
دوستان موجه
دوستان کهیر
دوستان شهیر
دوستان فقیر
دوستان...

نه!
نداره دنیا مثل تو!

دوستان نفهم
دوستان دلسوز
دوستان کون سوز

هوا بوی نم گرفته!
بوی سگ مرده میده!

دوستان محدب
دوستان مقعر
دوستان برگشت خورده
دوستان بور
دوستان کور
دوستان مشکی
دوستان کشکی
دوستان معترض
دوستان گوشتی
دوستان تخمی
دوستان مقدس
دوستان مونث
دوستان داستان
دوستان راستان
دوستان کتاب
دوستان بی لعاب
دوستان دوغ و آب

امروز درست شش ماهه که از دستت راحت شدم
یه حرفی مونده تو دلم
دلم می خواد بگم بهت
که دوست دارم
بهت بگم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم یه روز بد برینم بهت!

آماده باش!



...


مي دانم که می مانی
پس لااقل باران را بهانه کن
دارد باران می آید
مگر می شود نیامده باز
به جانب آن همه بی نشانی در یا برگردی؟
پس تکلیف¸ طاقت¸این همه علاقه چه می شود
تو که تا ساعت این صحبت¸ نا تمام
تمامم نمی کنی، ها؟!
باشد، گریه نمی کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گر یه می افتد،
چه عیبی دارد!
اصلا" چه فرقی دارد
هنوز باد می آید، باران می آید
هنوز هم می دانم هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا کم نیستند، اهل¸ هوای علاقه و احتمال
که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گر یه می فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی است...!



Monday, October 23, 2006

کشف


شاید مغرضانه فکر می کردم، اما حالا دیگه مطمئنم که نباید گول ظاهر خوب و مقدست رو خورد ...

مطمئن شدم که اونم یه رفتار تقلیدی محض_ ...

مثل بقیه چیزا که هیچ اصلیتی نداشت ...


Go Fuck Yourself


من هوای گریه کردن ... تو هوای گریه من


دلم هواتو کرده ...

نه برای یه بار دیدن ... برای خیلی ...

من باز سردم شده ... خیلی سردمه ...

سردتر از همیشه ...

می خوام یه کاری بکنم ...

نمی خواستم به کسی بگم ... اما به چند نفری گفتم ...

منتظرم ببینم امروز چی میشه ...

یه سری کارا هست که باید انجامشون بدم ...

دیگه آروم می شم اگه نباشی ...


دیوار


کاش می‌دانستی:
به بن‌بست هم که رسیدیم؛
می‌شد با پله‌ی دست‌ها و شانه‌هامان؛
دشت را تجربه کنیم!




امیرحسین بهبهانی نیا

Saturday, October 21, 2006

مکالمات


اولی...

 



-بله، بفرمایید...

-سلام، خوبی؟...

-شما؟!...

-آیدین ام!

-به جا نمی آرم...

-یه کم فکر کنید شاید ...

-متاسفم، اشتباه گرفتین!

 



دومی...

 



-سلام

-سلام آیدین، خوبی؟

-مرسی، تو چطوری؟

-خوبم، فقط خسته ام...

-امشب چیکاره ای؟

-چطور؟

-ببینیم همو...

-می تونی بیای سمت شهرک؟

-آره، چه ساعتی؟

-یه ربع به هشت خوبه؟

-آره، پس می بینمت

-باشه، فعلا خداحافظ

- خداحافظ

 

... خدا ...


...

من خدای خویش را با دستان خویش کشتم...

...

 

یکی بود، یکی نیست


یکی بود که منو دیوانه وار دوست داشت... خیلی زیبا... خیلی جسورانه... خیلی عمیق... خیلی محکم...

منم دوستش داشتم... زیبا... عمیق... با یه فرق کوچیک...

من نموندم... اونم رفت...

داشتم به این فکر می کردم که شاید تکرار نشه، این که باز یکی اینقدر عاشق باشه... عاشق من...

ولی نمی تونستم که بمونم، موندن! اونم این شکلی!

قضیه مال خیلی سال پیشه... اون سگ قهوه ای بود! کی رفت و دیگه پیداش نشد...

ساعت 6 صبح

پیاده رو

هوا سخت سرد

یه کاپشن

هزار تصویر مبهم

انتظار

هیجان

و پایان تمام رویاها

رویارویی با واقعیت

و او فهمید... تا انتهای ذهن مرا خواند... هر چند بدخط نوشته شده بود...

من یخ زده بودم و او سراپا حرارت بود... فرار کردم از خودم...

-آقا دربست!

.

.

.

- خداحافظ

-آیدین!

-بله؟

-مواظب خودت باش ...

-باشه، مرسی، خداحافظ

-خداحافظ



حالا مواظبم دفعه بعد!!! که عاشق شدم یه نخ به سر دنیا ببندم که گم نشه!

Wednesday, October 18, 2006

... وسوسه ...


...

گاه وسوسه خدایی دیگر ...

ما را به سرابی دیگر می کشاند...

...

Friday, October 13, 2006

روزمره‌گی!


بغض که می‌کنم؛ اگر در گلوی تو بشکند، گریسته‌ام!
شاد که می‌شوم؛ اگر بر لب‌های تو بنشیند، خندیده‌ ام!
راه که می‌روم؛ اگر پاهای تو هم‌قدم باشد،رفته‌ام!
حرف که می‌زنم؛ اگر صدای تو کلام باشد، گفته‌ام!
نگاه که می‌کنم؛ اگر چشم‌های تو سو باشد، دیده‌ام!
خشم که می‌کنم؛ اگر مشت‌های تو گره باشد، کوفته‌ام!
دوست که می‌دارم؛ اگر مِهر تو باشد، بُرده‌ام!
حسرت که می‌خورم؛ اگر گونه‌های تو باشد، بوسیده‌ام!
شعر که می‌گویم؛ اگر دستان تو باشد، گفته‌ام!
خواب که می‌بینم؛ اگر خواب تو باشد، خفته‌ام!
زنده‌گی می‌کنم...اگر تو باشی، زنده‌ام!
زنده‌ام!
زنده‌ام!

 



امیر حسین بهبهانی نیا

من خودم هم یادم رفته است...

رفت ...

ماه غايب شد...

گاهي شنيدن يک ... تکرار خاطره ها...

اما اين بار کمي متفاوت تر، کمي بيشتر از متفاوت...

گاهي برايت اثبات مي شود ... قوي تر... محکم تر...

تو عقب مي نشيني...

"گاهي با خودم نقشه هاي بزرگ مي كشم , خود را شايسته همه كار و همه چيز مي دانم."

اما اثبات مي شود که آنچه دست تو نبوده به دست تو اصلاح نمي شود...

تصميم گرفته ام اينجا بنويسم!

دليلش را هم مي دانم...



رفت ...

من عود روشن کردم ...