شب تولد تو
یک سال پیش در چنین روزی
تولدت بود
و من
.
.
.
مبارک بود
عاشق منزوی
رمان دارد تمام می شود
صفحات آخر
یک صفحه تصویر من
صفحه کناری تو
جمله های آخر
... و هر یک پی سرنوشت شان رفتند
تصویر تو می خندد
و من
زانوی غم بغل کرده
اول داستان بود
که تو دست در دست من
روی نیمکت پارک
نشسته بودی
حرف زدیم و تمام راه را
تا دم در خانه اتان
من دستت را گرم می کردم
با نفس ام
لب هایت داشت ترک می خورد
از سرما
دلم می خواست ببوسمشان
می طلبید تا گرمشان کنم
گناه کردم تا به تو
به بوسه ات برسم
تو از مضرات سیگار می گفتی
و من
با تمام وجود حرف هایت را گوش می دادم
راستی ...
هنوز سیگار می کشم
یادت هست شرط کردم
کفش پاشنه بلند نپوشی
و تو
حواست بود
با کفش های مشکی ات
یا آن کتانی های سفید
آن میز دو نفره
کنج کافه که جای ثابت مان بود
برای هر سیگار اجازه می گرفتم
و تو با اشاره
می گفتی که اشکالی ندارد
پله های گاندی تا ولی عصر
که همیشه وسط راه
روی نیمکت می نشستیم
تا از آخرین دقایق با هم بودن لذت ببریم
همیشه دم رفتن
دلت می گرفت و پریشان می شدی
دستت را می گرفتم تا آرامت کنم
شب ... پای تلفن
باز از نا آرامی ات تا به آرامش ات را
با هم قدم به قدم می رفتیم
گناه کرده بودیم
گفته بودی که در دفترت
چند بار نوشته ای
گناه نخواهی کرد
دفترت را نشان ام ندادی
اما تن به این گناه دادی
نرم لغزیدی به آغوشم
اوایل کتاب بود ... که
در آغوشم خوابت برد
خواب که بودی
دلم را درقفسه کتاب هایت گذاشتم
هنوز باید همان جا باشد
در قاب مشکی
گفتم که تر نشود چشمان ات
و
تصویرت در تمام صفحه ها
می خندد ...
چه خوب
همیشه دم رفتن
دستت را می بوسیدم
به نرمی
که آرامت پریشان نشود
و یادم هست
که همیشه خنده ای
می نشست گوشه لبت
نشد که دیوار اتاقم را نشانت دهم
که
با عکس هایت فرش شده بود
جای تصویرش در کتاب خالیست
و جمله
که من ساعت ها می ایستادم
زل می زدم
فصل زمستان کتاب بود
برای عطرت
جسارت نکردم که بخرم اش
اما همیشه می رفتم
به بهانه تست
به مچ دستم می زدم و تا راه خانه
مچم را بو می کردم
به یاد آن روزها که عطرت می آمد
وقتی پشت سرت
از پله ها بالا می رفتم
مانتوی قهوه ای ات
و شال مشکی
رمان دارد تمام می شود
و من
به حکایت مان فکر می کنم
به دست هایت ... به خنده هایت
به دل تو
که زمانی مال هر دو مان بود
دختر زیبای روزهای بارانی
امشب قول داده ام نامت را بنویسم
همین جا! پیش چشم همه
پاییز گمشده در برگ ها
پاییز طلایی
تکرار ... تکرار ... تکرار ...
ترانه خاطراتت را خواهم نوشت امشب
دیگر نیستی ... خوب می دانم
همین روزهاست خبرت را بشنوم
که دور شده ای از این شهر
همین روزهاست، که بخندی تا باور کنم
که دیگر هیچ امیدی به من و تو نیست
می دانی ... هنوز هم دوستت دارم
می دانی ... هنوز هم دست و دل ام می لرزد
برای نوشتن اسمت
می دانم که تمام دارد می شود
ساعت های طولانی ِ انتظار
روبروی خانه اتان ...
همین امشب، هیچ چراغی روشن نبود
همین امشب، نور نارنجی اتاقت نبود
همین امشب شد که طولانی شد
سیگار و سیگار و سیگار
من هنوز هم باورم نمی شود
که عاشق تو شده ام
من هنوز هم فراموش می کنم
که رفته ای ... که نیستی
هنوز هم فراموش می کنم
عکس هایت را ریز ریز ... پاره کردم
هنوز هم چشمانت را که به یاد می آورم
فراموش می کنم که چه ساده
دل ام را شکستی ...
فراموش می کنم که فراموش شده ام
فراموش می کنم که نیستم
صفحه کلید را با کلاویه های پیانو اشتباه گرفته ام
پاییز طلایی را هم با نوشته هایم برای تو
از چشم تو افتادم ... شکستم
این افتادن و شکستن را هم خوب می دانم
خوب می دانم که برگشتی نیست
دختر خوب روزهای آخر بهار
دختر روزهای آخر کافه های گاندی
دختر حواس پرت روزهای عاشقی
من هنوز هم برای خواندن اسمت
لباس های نو ام را می پوشم
ادوکلن می زنم و ساعت ها جلوی آینه
تمرین می کنم تا چطور صدایت کنم
یادت باشد ... قبل ِ رفتن ات حتما این جا را بخوانی
یادگاری برای ات نوشته ام
که همیشه به یادم باشی
یادت باشد
که من هنوز هم دوستت دارم
که من هنوز دست و دل ام می لرزد
وقتی به رفتن ات فکر می کنم
یادت باشد
که من هنوز هم بغض می کنم
وقتی می خوانمش
" برای آیدین عزیز،
تولدت مبارک"
یادت باشد که فصل ها تکرار خواهند شد
حتی وقتی نیستی
بهار، آغاز من و تو
تابستان، دست های تو در دستان ام
پاییز، رفتن ات
زمستان، نبودن ات ... نبودن ات ... نبودن ات ...
یادت باشد
که آن عکس ِ روی پیانو را
برایم نیاوردی ...
حالا که داری از این شهر می روی
دیگر نه دلخوری از تو دارم ... نه شکایت
حالا که داری می روی
دوست دارم، اگر دوست داشته باشی، دستت را بگیرم
سکوت کنم و چشمانم را ببندم ... دستت را بفشارم
و آرام نوازشش کنم
حالا که داری می روی
قول می دهم برای بدرقه ات
بغض ام را پنهان کنم ...
پاییز کوتاهی بود آن سال
و چه فاصله طولانی ... بین روز دوم و چهارم اش
اما حالا که لحظه رفتن ات شده و
دیگر هیچ بهانه ای برای شبگردی هایم نخواهد ماند
فرقی نمی کند ...
اصلا به درَک، به جهنم، این همه روزها که نبودی
همه اش فدای چشمانت ... دوست نداشتی که باشی
باران و خیس شدن، فقط برای آن روزهایی که دلت می گرفت
بهار، برای خنده هایت
سخت گذشت ... برای هر دو مان ... می دانم
اما می خواهم حرمت آن روزها را پس بگیرم
همان چند ماه را ... که شکستم اش
می خواهم که ببخشی ... گستاخی ام را
می دانم که هیچ حواست نیست
به من ... به نبودنم ... به اینکه هنوز
دوستت دارم
می دانم که سبکسرانه می خندی
شیطنت می کنی و شادی ... و هیچ حواست نیست
که من هنوز شادی ام را به بودنت سپرده ام
اما حالا که داری می روی
از این شهر
هیچ مهم نیست ...
فدای چشمانت ...
ساره خوبِ روزهای بارانی ...
فدای خنده هایت ... که آن چند ماه
هیچ بارانی نیامد ...
من هنوز خیسِ همان باران و ابرهایِ هرگز نیامده ام
فدای سرت ... که هرگز نخواندی اینجا را
فدای دلت ... که نیامد تن به رقصِ دل ام دهد
حالا که داری می روی
من سیگاری روشن می کنم و
تو
اسمت را از اینجا بردار و یادگاری از من ببر
و هی تکرارش کن ...
و هی بلند صدایش کن ...
و هی بغض کن برایش ...
دیگرانی به اندازۀ هیچ ... پوچ را برایت معنی می کنند ...
وای بر تو ... وای بر من ...
که هیچ امیدی به من و تو نیست!
که حتی کوچک ترین امیدی به وجود یک رابطه، بین من و تو، وجود ندارد!
لال شو ای دل احمق! بیشتر به کدو می مانی تا دل ... با آن عاشق شدن و دوست داشتنت ... لال شو که دیگر حال نوشتن حرف های مفتت را ندارم ... بیا و همه پست هایی که از سه سالِ پیش اینجا گذاشتم به حرفِ تو را بخوان ... واقعا باز رویت می شود که پست بنویسی و از این داستان کشدار مریضت تعریف کنی ...
واقعیت را ببین که چگونه روزمرگی ترتیب تمام لحظه های روز و شبم را داده ... ببین که چگونه بریده ام از اینکه افسار زندگی ام را به دست تو دادم ... ببین که چگونه احمقانه به این سو و آن سو کشاندی ام و نهایت هیچ ...
ببین که دیگر هیچ ادامه ای را متصور نیستم و هیچ پایانی را ... به چه قسم بخورم که دیگر نای بازی کردن به ساز و قانون ترا ندارم ... نمی دانم که چگونه تو شدی راهبر زندگی ام ... از همان روزهای کودکی و دبستان ... که عادتم دادی به خیال های شبانه و جاده و دلبری که هرگز نیامد ... چرا وعده ای دادی که هرگز عمل نکردی ... کو آن زندگی پر از شور دوست داشتن که همه ابعاد مشکلات را بپوشاند ؟ کو آن روزهای گرم و شاد که با وعده سینه ای پر از آرامش به سرم دادی ... کو آن آغوش نرم پر از احساس سکون ِ محض ...
مگر تو نگفتی که می آید آن که می شود تمام زندگی ام و من همه پوچی این روزهای روزمره را به تکیه بودنش هیچ می کنم ... بریده ام ... دیگر نه توان انتظار کشیدن دارم و نه حوصله خیال بافی ... نه قدرت نوشتن جمله های قشنگ دوستت دارم را دارم و نه دیگر از پس خودم برمی آیم که با وعده و وعید گول بمالم و بگویم: خواهد آمد ...
اصلا دیگر هیچ اعتقادی به آمدن ندارم و هیچ تصوری که آمدن مشکلی از این شب ها حل خواهد کرد ... دلم فرار می خواهد... از این استرس ... از این مبارزه ناجوانمردانه ... از این دویدن ها و نرسیدن ها ... از این هر شب خوابیدن ها با فکر هر صبح زود بیدار شدن ها و دیر نکردن ها ...
از این که باید تمام انرژی ام را صرف تفهیم یک مشت آدم مدعی و نفهم کنم ... از این که با یک مشت آدم عقده ای بجنگم که به حریمم تجاوز نکنند ... اصلا از این که اسم این جانورها را آدم بگذارم ...
دلم می خواهد جایی باشم که دیگر نگران حریم و تفهیم و چشم های تو نباشم ... دلم می خواهد برگردم به عقب و به روزگاری که موبایل نباشد و اینترنت نباشد ... دلم کلبه ای گلی می خواهد در وسط دشتی تنها ... دلم می خواهد به جای تصور نوازش کردنت دستم را بر یال اسبم بکشم ...
دلم می خواهد به جای تشویق مدیرم از تخم دو زرده مرغم ذوق زده شوم ... دلم نمی خواهد رقابت کنم ... دلم نمی خواهد تظاهر کنم ... دلم نمی خواهد مسئولیت پذیر باشم ... دلم نمی خواهد نگران انتخابات باشم ... دلم نمی خواهد نگران صورت وضعیت های شرکت و حقوق و اجاره خانه باشم ...
تف به این جامعه ای که جز کشتن آرامش هیچ به من نمی دهد ... کاش کلبه تنهایم باشد و شرابی و طلوع آفتابی ...
خسته ام از این که خراب ِ تو شده ام ... خسته ام از این که وقت غصه خوردن هم برایم نمانده ... روزمان شده فحش کشیدن به راننده هایی که با سبقت گرفتن از یک ماشین کناری احساس زرنگی اشان ارضا می شود ... یا آنانکه با فروکردن ماشین اشان دم پل احساس می کنند جلو افتاده اند و قیافه فاتحانه به خود می گیرند ...
واقعا دیگر دم از نبودنت زدن بوی لجن به خود گرفته ... تکرار و تکرارش دیگر هیچ زیبایی به جا نگذاشته ... جمله های غمگین عاشقانه مسخره ترین ترکیب دنیا شده ... نتیجه فقط این است که جیب پر می تواند باعث حس خوشبختی تو و اطرافیانت شود ... و گرنه با جیب خالی دم زدن از ارزش های آسمانی و عزت نفس لاف ضایعی شده ... تمام این تقلای این چند ساله ای که اینجا پست شده با چند ده میلیون آن چنان زیبا و تر و تمیز جایگزین می شد که یگانگی عشقش را هیچ مثالی حریف نبود ... حالا من بیایم و دم از این بزنم که من و تو ... که هیچ امیدی به من و تو نیست این چنین می شد و آن چنان می شد ... همه این جملات را یک بی ام و سری هفت آن گونه اثبات می کرد که خودمان هم باورمان می شد ارزشمان برای هم جز اصل وجود و احساس نیست ...
و در این گیر و دار این دل! که به حق احمق اول دنیاست، خودش را به لحظه هایی خوش می کند که جز کنجکاوی دختری خودخواه نبوده است ... ما هم که تن به حماقت این دل داده بودیم دیگر بریدیم ... ما که دم از عاشق همیشه بودن می زدیم و به تو می گفتیم که چه باشی و چه نباشی، عکس هایت را از دیوار پایین نخواهیم کشید، بریدیم ... ما هم که به همه می گفتیم دوست داشتن اولویت اول اصول این زندگی است، بریدیم ...
ما هم تن دادیم به زندگی تکراری هر روز ... ما هم که تو را بت کرده بودیم و می پرستیدیم ... هم عکس هایت ریز ریز پاره پاره کردیم و هم در خلوت خودمان به نوشته هایمان و گفته هایمان خندیدیم ...
تلخم امشب ... چون زهرهلاهل ... مانند آن روز که در کافه تو با چشمانی تر دم از رفتنت و میل ماندنت می زدی و من مثل گاو نگاهت می کردم ... بی حس و یخ ...
بغض دارم ... نه از اینکه نیستی ... از این خستگی مفرط ... از این بیزار شده ام از این ثانیه ها ... که در هر کدامش هزار فکر بی انتها حمله ور می شود ... خلاصه بگویم که حس این روزها حس نوشیدن گل آلود است زمانی که داری از تشنگی تلف می شوی ... بریده ام ...
سرزمین تر از همیشه ... من ِ باد ... شده ام سندباد ... آن سندبادی که ته اش باد می دهد ... بد طور ...
حاج علی بابا خانم ... من آخر این داستان ترا نخواندم که بدانم تو به چهل دزد بغداد زدی یا آن ها به تو! تا اکنون بتوانم استفاده ای کنم از آن داستان تا داستان تو و خودم را – که هیچ امیدی به من و تو نیست- برایت بگویم ... تا بدانی که ارتفاع ات از سطح دریا چقدر پست است ...
تمام لحظه های دریاهای جنوب ... خرمای ترشیده نشوی جان ِ دلم ... بگذار بگویم که امشب دل ِ من هوس رطب کرده و از عشق تو تب کرده ...
زندگی ام شده کنسرو تن ماهی جنوب و کنسرو لوبیای یک و یک از محصولات شرکت دشت مرغاب در 145 کیلومتری جاده شیراز – اصفهان ....
من که در حماقت دارنده گواهینامه بین المللی سیستم مدیریت کیفیت شدم باز هم در کدگذاری غصه هایم که هر شب یک رنگ دارد دچار مشکلم ... تو که در خودخواهی خود مرا بکشتی، بدان که روزی ترا خواهم برد به کشتی! کشتی نوح که نماینده زوج احمق ها ما باشیم ... هرچند که امیدی به من و تو نیست و نسل احمق ها با یک حماقت کوچک حرف و حدیث مردم به فنا خواهد رفت ...
قصه و داستان بس است! می دانی؟ دیگر می خواهم بنشینیم و چند کلمه حرف حساب با هم بزنیم ... خواهش من این است که امین حرف هایی باش که سر راهت می کشم ... و این روزها را که آن امتحانِ آخرت هم به پایان رسیده است را بازی نکن ... دل به کار بده! شاید توانستیم تا چند ماه دیگر ثمره ای! حیف که امیدی به من و تو نیست ...
مرغوبیت نژادم را خواستم هدیه کنم به ژنتیک خودخواهِ بدجنس ات ... اما آن چنان x و y ها را به آن گیجه گرفتی که کروموزوم ها هنوز هم به دنبال جنسیت اشان و مادرشان می گردند ...
صد بار گفته ام و باز هم می گویم ... دوستت ندارم ... غلط کردم ... دارم ...اره ... دارم ... اما تو باز همان حرف همیشه ات را تکرار هم نمی کنی! مرا به مسخره کرده ای اصلا با آن سکوتت! مذکر و مونث! سیزده نفر هستند! حدودا!
سرزمین های همیشه تر از من بادم ... گفتم ... دوستت دارم ... من همیشه ادبیات تو بودم ... اصلا مرا شاعر کرد تو و صد هزار مرتبه شکر که آوازه خوان نه ...
به خدا دور نیست آن روز که با یک زیرانداز دم پله های خانه اتان ... که دیگر حتی نام کوچه اتان را فراموش ... نشسته ام و در سایه های آن گربه های چموش دم ِ درتان که هی مانع تصویر من و آشپزی ات می شوند، برایت می خوانم!
چه می خوانم؟ "ساده بیا ... دست ِ منو بگیرُ ... ساده نگیر ... این همه سادگی رو ... "
باز هم می گویم ... من آمادگی هر گونه مادگی و همکاری را دارم! اگر خواستی برایت بچه دار هم می شوم! اگر حوصله نداشتی همسر خودم هم می شوم ... اصلا اگر سرت گرم کلاس فرانسه ات است من خودم زندگی می سازم و برای خودم و تو – که هیچ امیدی به من و تو نیست – تولد می گیرم ... سفره هفت سین می چینم که سین اولش هم من به جای تو بنشینم و روز والنتاین برای خودم که همان تو باشم که امیدی به من و تو ... اه! یک دنیا شکلات می خرم! من خرم! حرفی نیست ... اما ارتفاع تو از سطح دریا! واویلاست!
گلدن گلوب و اسکار و سیمرغ بلورین چندمین جشنواره دهه هجر هدیه ساق های شکستنی ات که به بار سپردی ... بی آنکه بگویی شکستنی است ... و این دل که روزی لایق و عاشق ِ تو بود ...
این عشق را من مستند کردم ... من کد گرفتم برایش و تحت کنترل سیستم مدیریت کیفیت اتش در آوردم ... اما تو ... که ارتفاعت از سطح دریا ... آخ که چقدر دلم تنگ است برای دیرجوش آمدن کتری دلم در آن ارتفاع پستت ...
ای حاتمی کیا ... ای کارگردان بزرگترین تراژدی دنیا ... بازیگر صحنه های باخته ات برای سیزن بعدی مطالبات بیشتری دارد ... اگر توان پرداختش را نداری و تهیه کننده ات – مادرت – موافقت آنچه من طلب کرده ام را ندارد! سناریو را آن گونه عوض کن که من که نقش اول داستان من و تو بودم که هیچ امیدی به من و تو!!! در صحنه ای یا زیر تریلی بروم یا سر بریده ام را به دستِ برادرت کشف کنند ... و آن گاه مرا ببین که چگونه عربده کشان به دنبال وصول چک های سابقم برایت شر خر آورده ام ...
این دومین تهدید من بود به تو ... که اگر عمل نکنی! نه مانند آنچه با دماغت کردی! همه دفترهایم که پر است از خاطرات ِ ترت را این جا! در همین مکان! به عرضه عمومی خواهم گذاشت تا اگر کسی خواست بتواند برای گول زدن آنانی که ادعایِ گول نخوردنشان عالم را پر کرده، استفاده کند ...
می دانم که خودت هم نفهمیدی که چگونه روزی در این جای آن بازی این شدی ... تا به خودت آمدی دیدی که کار این خر از تو گذشته و کنارت عرعرکنان شعر حافظ می خواند و دم از عاشقی و بوسه های تو می زند که طعم شراب می دادند ...
له کردن این قلب که چندین عمل باز را پشت سر گذاشته، هیچ هنر نبود ... هنر آن بود که من کردم ... که تو می گفتی نمی شود ... که ما کردیم و شد ... و اکنون تو می گویی که امیدی به من و تو نیست ...
و چشمانت ...
می آیند و می گذرند از دلم ... لیوان آب را سر می کشی ...
تنهایم اگر!
سال گذشته از این میان اگر!
ترانه ها آسان خوانده اند فراموشی را اگر!
شعرها دروغ سروده اند جدایی را اگر!
کور شود جمله هایم ... اگر – من – فراموش کنم نامت را ...
صبح ها گنجشکی لب زمستان می نشیند ...
سرد خواهد شد ... سردت خواهد شد دختر خوب ...
و آن گاه به آغوش خواهی کشید خودت را ...
پریشان خواهی شد ...
دیوانگی است! عمرت تمام می شود و حاصل ... هیچ ...
روز است ... شب شاید ... می گذرد و می رود ...
می گویی شاید نماند چیزی ...
یعنی یک صبح که بیدار شدی... نه بویی از زندگی سابق مانده و نه رنگی ... همه چیز عوض می شود ... خانه ای دیگر ... دوستانی دیگر ... شاید پاک شوی از تمام عکس ها ... نه اسمی باقی بماند از تو و نه رسمی ... یک روز که با یک "صبح به خیر" چشمانت را باز می کنی ... دنیا از نو ساخته شود ...
گاهی چیزی از اعماق وجودت می گذرد ... چیزی شبیه جسارت ... چه می شود اگر ذغال ها به سرخی سابق نباشد و قهوه فرانسه آن طعم قدیم را نداشته باشد؟ چه می شود اگر ترانه تکانت ندهد و آیدین این چنین از عمق غم چشم به گریه نبندد؟ چه می شود اگر شکیبایی عاشق زیباترین دختر سناریو نشود؟ چه می شود اگر نمک دریا و بهانه ترک کردن نباشد دیگر؟
اگر تیری – صاف – به وسط قلبت خورد ... به سختی مردن هیچ فکر نکن .. آسان است ... مردن آسان است ...
اما این هم می گذرد ... هر صبح که سر باز نمی کند این زخم ... ببین که بربری داغ از تنور بیرون آمده ...کمی هم پنیر تبریز از بقال سر کوچه امان ... می نشینم سر سفره ... بلکه با هر لقمه بگذرد این طعم تلخ رها شدگی ... وا ماندگی ...
من هم فراموش می کنم ... به آسانی فراموشی عطشم به تو ... و این گونه که یاد گرفته ام تنهایی را ... این گونه فراموش می کنم ... و چشمانت ...
می آیند و می گذرند از دلم ... لیوان آب را سر می کشی ...
به خداوندی ِ خدا ...! اگر جوابی نشنوم از تو! تمام دفترهایی که پر است از خاطراتت را، همین جا خواهم نوشت!
نه مانند تو که مانند بازنده ها سوزاندی تنها نامه ای را که برای من که مرده خواندش بودم! که!
من مات بازی شطرنجی شدم که شاه اش تو بودی و پیادهایش دوستان پیاده ات ... این همه یادگار که بخورد بر سرم! با فتح خیابان تان ... جلوی خانه اتان که بر اثر ایستادن های بسیار و پارک کردن های فراوان به دست آمد هم نادرشاه افشار نشدم ...
و تو گفتی: خداحافظ!
پر پر زدم ... رفتم و باز آمدم ... جانانه! واقعا بازندگی حرفه من است و خاطراتت تحفه من ...
بیا و مرد باش ... بیا ...اره ...اره ... لبخند دروغی امروزها برای پنهان کردن باختن های پیاپی کافی نیست ... نیاز دارم به دستت که پس بزند ... غصه کم دارم به خدا ... باور کن ... آنچنان ظرف غصه ام را گشاد کرده ای که هیچ پر نمی کندش دیگر، نبودنت ...
گفتی: برو!
رفتم و باز آمدم ... جانانه! قبل از آمدن آنچه فحش بلد بودم نثارت کردم عزیزم ... دوستت دارم... تو که خوب می دانی ...اره ...
گفتی: کوچکترین امیدی به من و تو نیست ...
و من سئوال برایم آمد از درونم که پس چی؟ هان؟ پس من و کی؟ پس کی و تو؟ کیوتو ... و ژاپن و پیراهن سفیدت که می شود پرچم ژاپن ...
دیوانه خودتی ... من شاید فقط کمی نامهربان باشم، اما تا آنجا که بتوانم دوستت دارم ... لا لا لا لا ... بخواب و خواب ببین که چگونه در سینوس گرفتن و رها کردن دستم دچار مشکلات فلسفی لاینحل می شوی ...
من که گفتم سرما به زودی می آید! گفتم توی غریب که پالتوی پوست نداری از من گوسفند پالتویی بدوز ... پوستم را که کندی اما پالتویی ندوختی ...
من که گفتم نترس! لولو شدم برای شبهایت ... با چشمانِ قرمز از حرص و عصبانیت ...
برنامه چیست؟ بگو تا بدانیم این تولدی که در پیش است را چگونه خواهی زد تو ذوقمان ... که دیگر سر و ته مان یکی شود ... والنتاین که پیشکش! سال نو هم همین طور! اما ترا جان آن شانه هایِ ظریف و گرفته ات این تولد را کوتاه بیا و بگذار شمع کیک تولدت من باشم و تو پروانه و قول می دهم یک لنگه از جورابم را جای گل در گلدان بگذارم ...
فرسودۀ غم و غم ِ فرسودن هر دو یک چیز است ... مانند هر شب که یک چیز است ... من و تویی که نیستی ...
نمی دانم که از چه زاویه ای هستی ... نمی دانم که برای منفرجه ات از کدام مسیر باید حمله کرد! برای این که نیمسازت باشم با چه ترفندی باید هجوم بیاورم که به دو نیم کنم ات ...
دیگر از لبخند و شب گریه و سادگی فقط یک چیز حاصل می شود ... دل ِ گرفته ...
به خداوندی خدا! اگر بفهمم دست کس دیگری را گرفته ای! به قانون ِ سرزمین پیامبر اسلام دستش را قطع خواهم کرد!
به خداوندی خدا! اگر بدانم که کس دیگری برایت می سراید! سُرایش خانه اش که گِل خواهم گرفت!
به خداوندی خدا! اگر بدانم که کس دیگری به تو فکر می کند! مغزش را با سم اسب له خواهم کرد!
حال تصمیم با خودت ... خودت مسئولی... خونش به پای توست!